بیچاره وبلاگم بیچاره من دیگه از بس نوشتم که خیلی وقته ننوشتم خسته شدم این چند مدت کلی اتفاق ریز و درشت افتاده من رفتم ایتالیا و شدیدا بدم امد از فضاش به نظرم خیلی مرده و بدجور امد طوری که روز اخر تقریبا فرار کردم و برگشتم دهات محبوب خودم تمام تابستان افتاب درخشانی بود توی سوئد که واقعا لذت بردیم مردم اینجا قدر افتاب رو خیلی بیشتر می دونن گرچه که زندگی این ها بر پایه لذت بردن بنا شده بیشترین کلمه ای که از سوئدی ها می شنوی لذت بردن هستش دیگه توی دهات فشنگمون جا افتادم یه جایی دیگه دانشگاه قبول شدم یه دلم می گه برو و یه دلم می گه نه بابایی مهربون از جا به جایی خوشش نمی اد فعلا این ها رو داشته باشین تا بعد