<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای توت فرنگی - مهاجر کانادا</title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/</link>
<description>روزنگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 17:44:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حال خراب</title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>سلام این روزهای من اصلا به درد ثبت کردن نمی خوره فقط می دونم که خسته ام که از همه چی متنفرم که به هیچ چی امید ندارم تمام دید مثبتی که به این سرزمین داشتم از بین رفته تازه می فهمم معنی حرف های دوست هام رو خیلی جالبه این ترم من تازه با سوئدی ها که تعدادشون هم توی کلاس کوچیکمون کم نیست وارد گروه شدم ضعف زبانی ما و نفهمیدن پروژه ها و سریع پیش رفتن انها یه تنفر عمیق رو به دنبال داشت هیچ کسی ملاحظه تو رو نمی کنه اون نگاه هایی که بهت می شه انگار که تو یک احمق تمام عیاری دیوونه ام می کنه بارها به خودم گفتم غلط کردم ولی چه کنم مگر راه دیگه ای هم بود شاید هم راه دیگه ای بود ولی با فشارهای زیادی که از طرف بعضی ها بهمون وارد می شد مگر می شد بمونیم تا مرز دیوانگی رفته بودم که امدم اینجا زبان رو یاد گرفتم به جاش زبان انگلیسی ام رو به راحتی از دست دادم زبان مردمی رو یاد گرفتم که هیچ وقت باهات حرفم نمی زنن تمام خانواده های ایرانی اینجا رو زیر و رو کردم یه کدومشون دوست سوئدی ندارند همسر محترم مرتب تکرار می کنه که چرا من دوست سوئدی ندارم ولی هیچ کس نداره آیا این ایراد ماست ؟ چقدر از دست خودم عصبانی ام فرقی نمی کنه بگم فقط بگم از خودم بدم می یاد از این که امدم اینجا بدم می یاد از اینکه مملکتم یه جایی هستش که هیچ امیدی بهش ندارم متنفرم خلاصه بازم شدم یه زندانی تا کی این بندها رو باز بتونم باز کنم خدا می دونم دارم با بدبختی چیزی رو می خونم که حتی دوستش ندارم فرصت ندارم حتی خودم رو نجات بدم می خواستم امتحان بدهم که با این درس مزخرفی که می خونم تمام امید هام جهت خوندن انگلیسی به باد رفت فقط می دونم که باید خودم رو نجات بدهم حالا چه جوری رو خودم هم نمی دونم شاید یه روزی بفهمم فعلا که احساس می کنم مغزم شده اندازه یه فندق که هیچ جایی هم نداره خسته ام به طرز شگفت انگیزی بریدم اینقدر ناامیدم که هیچ وقت توی زندگیم اینجوری نبودم </description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 17:44:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیقرارانه </title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقته اینجا سر نزدم درد ناشی از تنبلی اذیتم می کنه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; درس های دانشگاه روی هم انباشته شده و من دنبال یه گوشه ی دنج می گردم که سرم رو به رویا تکیه بدهم و برم توی خیالات خودم دلم نمی خواهد اصلا کسی من رو از دنیام بکشه بیرون عجیبه حال و روزم توی این سرزمین سرد پر از عشق و عاطفه است شایدم دلم عاشقی می خواهد با همون دلهره هاش شاید دلم یه شانه آرام می خواهد که بهش تکیه بده نمی دونم چی می خواهم می دونم این حال هم از من می گذره ولی این روزها عجیب و غریب غریبم و غربت زده می یام زود می یام باید خودم رو پیدا کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش باشین &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 00:29:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه </title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بفرماییید برف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم اولین برف رسمی پاییزی ما به به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i34.tinypic.com/1zppnjm.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;اینم بعد از چند ساعت &quot; align=baseline src=&quot;http://i37.tinypic.com/260tu8l.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا برف با خودش سکوت و آرامش می یاره خوش باشین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 07:30:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برفانه </title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>داره برف می یاد جای همه کسانی که دوست دارند خالی توی اتوبوس که نشسته بودم شروع کرد به باریدن داشتم می آمدم نم نم هاش روی پالتو ام نشست وای زمستان شروع شد من عاشق زمستونم &lt;/p&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 04:13:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا کجاست ؟</title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سلام خوبین &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من هم خوبم شکر خدا و مشغول گرچه که به هیچ کاریم نمی رسم طبق معمول گیج گیج می خورم وسط کارهام ولی خدا رو شکر &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; height=18&gt; هوای سوئد سرد شده و بوی سال نو می یاد خیلی عجیب که حالا من هم این بو رو به وضوح احساس می کنم همه درخت ها قرمز و نارنجی اند انقدر قشنگ اند که از نگاه کردنشون سیر نمی شی واقعا جای همه کسانی که دوست دارند خالی من رسما از نوشتن پست تنهایی ابراز پشیمانی می کنم و حسابی هم پشیمانم به نظرم یه ناشکری بزرگ امروز من اینجا کار بانکی داشتم یعنی می خواستم شماره حساب بانکم رو عوض کنم خلاصه رفتم بانک پیش همون خانمی که دفعه پیش ازش پرسیده بودم نامه پذیرش من رو از دانشگاه می خواست من نامه قدیمی رو برده بودم ولی اون  یه نامه جدید از من  خواست (اونم بعد از کلی عذرخواهی از من ) خلاصه  من مجبور شدم دوباره برم دانشگاه و برای این قضیه فقط یه ساعت وقت داشتم چون بعدشم باید می رفتم سر کار خلاصه رفتم دانشگاه بعد مجبور شدم برم پذیرش و بعد ورقه رو گرفتم و درست یه ربع به ۱۲ رسیدم بانک بازم شماره گرفتم و منتظر شدم این دفعه رفتم پیش همکار بغل دستی اش خلاصه امد و کلی به همکارش کمک کرد تا کار من رو زودتر انجام بده اخرشم هم که می خواستم بیام بیرون بهم ۵۰ کرون بن برای خریدن گل داد و گفت تو و شوهرت برین یه چیز توی تعطیلات بخرین و ازش لذت ببرین این تقصیر من بود که تو معطل شدی شاید چیز زیاد مهم نباشه ولی برای من خیلی ارزش داشت برای من که توی مملکت گل و بلبل اقای بانکی محترم به من که توی صف وایستاده بودم بعد از کلی ایستادن گفت که خانم دیگه از شما نمی گیرم وقت تموم شده در حالیکه هنوز ۴۵ دقیقه به پایان وقت اداری باقی مانده بود  حتی بعد از صحبت با رییس بانک هم این آقا حاضر نشد قبض من رو بگیره &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; height=18&gt; هر وقت این چیزها رو می بینم قلبم درد می گیره می بینم من کجا بودم من کجا زندگی می کردم فکر می کنم اگر به جای این ها ما ا.ی.ر.ا.ن.ی ها بودیم که مالیاتمون خرج بچه های کشور های دیگه می شد که بیان تو مملکتمون درس بخونن باهاشون چی کار می کردیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt; طفلک بچه های افغان که بعضی هاشون مدرسه هم نمی تونن برن هر روز احساس می کنم توی این مردم دارم به انسانیت به محبت واقعی نزدیک تر می شم کمک شون رو به ملت های دیگه می بینم رفتارشون رو با بچه های سیاه پوست می بینم که از کشورهای فقیر به فرزندی قبول کردند گریه ام می گیره می گم راستی به نظر شما وطن آدمیزاد کجاست یادمه یه بار گلدونه عزیز توی یکی از پست هاش نوشته بود که من کلاهم رو برای مملکتی برمی دارم که به من آرامش هدیه کرد من الان کاملا این رو احساس می کنم عجیبه که این شهر کوچولومون رو خیلی زیاد دوست دارم اصلا سوئد رو دوست دارم (قابل توجه جهانگرد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;) تازگی ها همش دارم فکر  می کنم که نمی خواهم برم جایی دلم نمی خواهد کانادا هم برم دیگه دلم می خواهد همین جا باشم خلاصه اینکه سوئدیییییی شدیمممم رفت پی کارش احساس آدم ها چقدر فرق می کنه واقعا از دو سال پیش تا حالا اصلا قابل مقایسه نیست اینقدر که این خونه فسقلی دانشجویی ام رو دوست دارم هیچ وقت خونه ام رو تو ایران دوست نداشتم یعنی اصلا دوست نداشتم اینجا داره کم کم سرزمین من می شه سرزمینی که حتی بابت از دست دادنش احساس ترس می کنم دلم فشرده می شه وقتی به ترک کردنش فکر می کنم جالبه نه روزهای آخر ا.ی.ر.ا.ن بودنم خوب یادمه انگار که روی آتیش نشسته بودم فقط می خواستم فرار کنم الانم هیچ چیزی نمونده می خواستم ژانویه برم ولی الان می بینم که اصلا دوست ندارم برم خلاصه اینکه تمام کابوس هایی که دایی محترم برای من ساخته بود از بیرون از ایران دروغ بود یا شاید برای من اینجوری بود فقط افسوس می خورم که ای کاش زودتر امده بودم همون اول که من بابایی ازدواج کردیم ولی همین اش هم خیلی خوبه این رو می نویسم که یادم باشه من به آرامشی که این سرزمین به من داده مدیونم و بابت امدنم بارها خدا رو شکر می کنم خدایا شکرت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 20:03:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>سلام خوبین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزهای پاییزی رنگارنگ آرام آرام و بادهای تندش و رنگهای قشنگش روی شهر سایه انداخته و آنچنان منظره بدیعی از خودش ساخته که فقط می شه گفت آدم حیرت می کنه از این همه رنگ بالاخره اینجا هم برای من دارای بوی آشنا شد احساس می کنم بوی کریسمس می یاد و دلم رو از حسی عجیب پر می کنه جالبه که اینجا برای من خونه شده خونه ای که ازش لذت می برم و دوستش دارم با اینکه یک عالمه مشکل دارم و باید با همه چیز سر و کله بزنم از یه آرامش خاص لبریز و سرشارم هوا رو از ته دلم می بلعم و لذت می برم واقعا جای همه خالی شاید این اولین بار بعد از سالها باشه که احساس می کنم احساس کودکی بهم برگشته اینجا رو دوست دارم خیلی زیاد و واقعا بابت بودنم خدا رو شکر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ۱ - سرما خوردم اساسی و حسابی اینجا هم از دارو خبری نیست خودت باید خوب بشی ولی بازم از لذت پاییز چیزی کم نمی شه خوش باشین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 13:13:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه </title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;سلام خوبین &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;من هم خوبم خدا رو شکر این روزها مشغول دیدن یه سریال ترکی هستم که بسیار قشنگ هستش به اسم Dudaktan kalbe واقعا  بی نظیره البته این ها رو موقع استراحت م نگاه می کنم&lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; /&gt; همه اش دارم درس می خونم &lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; /&gt; ایلتس امتحان دارم ماه دیگه به به درس نمی خونم به به ولی عاشق هوام و طبیعت اینجا عجیب قشنگ شده خدا رو صد هزار بار شکر برای نعمتی که با امدن اینجا به من هدیه کرد خدا رو شکر هزار بار شکر و اینجا آسمان رنگ دیگری است واقعا واقعا رنگ دیگری است &lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;پینوشت - سریال رو بالاخره تموم کردم ولی اعصابم به هم ریخت از بس که سریال بد تموم شد واقعا این چیزها روی روح آدم اثر می گذاره انگار که آدم باهاشون زندگی می کنه این سریال آهنگ های بی نظیری داره خلاصه اینکه دلم گرفت بدجور کسی سریالی چیزی برای رفع دلتنگی من تنبل سراغ نداره&lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/2vj9bue.jpg&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 17:19:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستدارانه</title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>خستگی های روزها همیشه هست و تنهایی ها ولی تازگی دارم به این نتیجه می رسم که من هم دارم ناشکر می شوم خدا با فرستادن من اینجا نعمت آرامش رو بر من تمام کرده واقعا کفران نعمت اگر شکر نکنم این دفعه می خواهم یه چند تا عکس بگذارم از شهر خودمون از بوراس کوچولوی مهربون یعنی دهکده من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 538px; HEIGHT: 477px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;این کارت پستال نیست محوطه خارجی یه ساختمان تو یوتبوری &quot; align=baseline src=&quot;http://i33.tinypic.com/2h73q8i.jpg&quot; width=605 height=477&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;اینم دانشگاه عزیزمون هستش توی شب &quot; align=baseline src=&quot;http://i37.tinypic.com/s63ig7.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i36.tinypic.com/11u8f9k.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 19:18:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنهای انه</title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description> سلام پائیز کم کم داره خودشو توی شهرمون نشون میده برگهای زرد و و قرمز همه جا هستند و هوا هم دیگه سرد شده خیلی‌ اوقات به زندگی‌ اینا حسرت میخورم به آرامش و راحتی‌ خیالشون قدم زدن‌هاشون و زندگی‌ که آرام آرام از کنارشون رد می‌شه حتی رد گذر زمان توی چهره هاشون معلوم نیست به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نیستند و بزرگترین حسرت من اینه که اینا بلد هستند که چطوری تنهایی لذت ببرند فیلمهای مملکت مهربان رو که می بینم دلم آشوب می‌شه خودم رو که میبینم بدتر همش استرس همش فکر همش نگرانی ترس از امتحان از درس از اینکه اگه نتونی پاس کنی‌ چی‌ می‌شه از برگشتن به وسط اون همه نفرت راستش همش می ترسم گاهی اوقات روح قدیمی‌ یه خودی از خودش نشون میده ولی‌ الان مدتی که سری به من نزده و من چقدر دلتنگ دختری هستم که لذتش با چیزهای کوچک همراه بود این روزها خیلی‌ خسته هستم و خیلی‌ احتیاج به یه دوست خوب دارم که کنارم باشه و دستم رو بگیر و آرومم کنه چقدر خوبه که لاقل اینجا هست که توش حرف بزنم که یه دفعه نترکم به این نتیجه رسیدم که خیلی‌ خیلی‌ تنهام خیلی‌ زیاد بارم رو روی شونه هیچ کس نمیتونم بذارم حتی مامانم که مدام تکرار می‌کنه خوب خارج زندگی‌ کردن همین دیگه و‌ای کاش که یه بار فقط یه بار میگفت که نترس من باهات هستم من همراهت هستم هیچ اتفاقی‌ نمی افته ولی‌ این کار رو هیچ وقت نکرده همیشه من با ترسم تنها بودم مهناز چقدر بهت احتیاج دارم اگر چه که به تو هم جرات نمیکنم بگم چون می‌دونم زندگی‌ رو به خودت زهر میکنی‌ و میخوای همش غصه بخور فقط یه خورده اطمینان می‌خوام یه آرامش یه حمایت جزئی و یه باور صاف و آروم که بهت معتقد باشه بعضی‌ وقتها فکر می‌کنم که عمرم تموم شده و من به آخرش رسیدم اگر چه که هنوز پیر نشدم ولی‌ بعضی‌ موقعها همه چی‌ آنقدر سیاه می‌شه که هیچی‌ نمیبینم این روزها حالم خوب نیست مشکلم هم اینه که بهم یاد ندادن که تو تو هر شرایطی هم که باشی‌ تنهایی اینقدر تنها که صدای پای خودتم تنت رو از ترس می لرزونه خلاصه که کاشکی‌ به جای همه این محبتهای ظاهری دورو برام یکی‌ بود که آرامش برام می اورد این روزها خیلی‌ بهش احتیاج دارم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 16:20:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشقانه </title>
<link>http://sagharaneh.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>سلام ماه رمضان که می‌شه بازم اون احساسات من برمیگرد اگر چه که سریالهای امسال هیچ حسی از نزدیکی‌ به خدا و اون حس عرفانی رو برات زنده نمی‌کنه من که اصلا نگاه نمیکنم یاد سریالهای پارسال و آهنگ احسان خواجه امیری بخیر عجیب اون حس عرفانی رو در من زنده می‌‌کرد موسیقی در بعد روحانی من اثر عجیبی‌ داره خلاصه که دوباره دلم گرفته و برای خدا تنگ شده طبق معمول هم هوای مشهد دارم درسم عین کلاف سر در گم به هم پیچیده و وسط همه  اینه ا دارم سعی می‌کنم زبان بخونم و همچنین یه فکری به حال سوئدی متبارک هم بکنم مغزم سیمهاش قاطی‌ کرد از بس فکر کردم تازه  بین همه این ماجراها دارم کار هم می‌کنم خلاصه اشی پختم واسه خودم که دارم حظ می‌کنم هوای سوئدم قاطی‌ کرده و یه بند داره بارون میاد من بارون دوست دارم ولی‌ نه اینکه اینجوری یه بند بباره حالم زیاد این روزها خوش نیست دلم بازم تنگ شده اصلا این حس از من جدا شدنی نیست  گاهی اوقات فکر می‌کنم که همه چی‌ رو فراموش کردم و شدم مثل خیلی‌ از بچه‌هایی که اومدن اینجا و دست اینها رو هم از پشت بستند یه کارهای می‌کنن که ..... احساس می‌کنم که خیلی‌ هجویات نوشتم ولی‌ دلم تنگه دلم برای اون قسمت وجودم تنگ شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم دنبالش می‌گردم ولی‌ مثل اینکه بابایی درست میگه بعضی‌ چیزها هستش که تو محیط بهتر شکل میگیره باز هم خدا رو شکر امیدوارم همتون خوش باشین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 11:00:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sagharaneh&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>sagharaneh</dc:creator>
<guid>http://sagharaneh.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
