سلام روزهای بارانی و ابری سوئد دیگر به نظرم نمی اید انگار از هیچ چیزی لذت نمی برم جاری و برادر شوهرم هم امدند و رفتند خدا رو شکر هوا زیاد هم بد نبود یک کمی سرد بود ولی خوب اونم طی شد این روزها احساس خفگی می کنم امروز که واقعا حس می کنم دارم می میرم امروز صحنه ای که من دیدم صحنه مرگ یه
دختر بود یه دختر جلوی چشمام دراز شد از دماغ و دهنش خون ریخت و مرد به همین سادگی یه دختر یه خواهر یه عشق یه موجود زیبا اما چرا ؟؟؟؟؟؟؟من هنوز ماتم گردنم به شدت درد می کنه دستام می لرزه یاد حرف مرجان می افتم چه مادرهایی که منتظرند فرزندانشون با ترس برگردند خونه اخ جواب افتادن این ماه رو کی می خواهد بده هیچ چیزی اینقدر ارزش نداره که به خاطرش خون یه همچین سروی بریزه روی زمین وای که داغون شدم پس کی تموم می شه چه چیزی چه ارمانی چه شخصی چه کسی می تواند ذره ای از داغ این نازنین را سبک کند خدایا خودت به فریاد همه برس خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بسه خدا
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:59  توسط ساغر
|