فکر می کنم به چیزهای نامفهمومی که بعد از هر خشونتی می مونه به گریه های فرو خورده و اشک های ریخته به سعی در فراموشی به این که تمام شد و باز هم محافظت از دلی که مظلوم و بیگناه است با دستهای خونین از زخم درد حرف فکر می کنم که با هر حرفی کدوم طرف دل انسان می ریزد فکر می کنم به خوبی های عطا شده با محبت اما باز هم خونهای ریخته دل را می بینم از حرف های زده شده تحقیرهای مداوم تکرار مداوم لطفها تکرار مداوم اشتباهات برای هر بار هزار بار اشتباهات بزرگ بزرگ نزدیک قتل نزدیک ادم کشی و سکوت و سکوت و سکوت انگار هیچ صدایی نمی یاد انگار همه چیز رو سکوت برداشته انگار همه چیز رو با خودش برده شاید هم دیگه کرخت شده و هیچ صدایی نمی شنوه شاید دل هم لال شده چون دیگه از حرف زدن می ترسه از نفهمیده شدن از خشونت از همه چی یک بی حسی نرم و کامل و یک بی صدایی و تمایل به نشستن و نگاه کردن شاید هم داد شاید هم خشونت از خود برای سکوت
پینوشت این پست مخاطب خاص دارد شما به خودتون نگیرید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:10  توسط ساغر
|