تبليغاتX
روزهای توت فرنگی - مهاجر کانادا
امروز توی خواب صبح این مطالب توی ذهنم تکرار می شد

۵ سالگی شاید دورترین خاطره ی که از بچه گی ام یادم مونده مدل ماشین های قدیمی که زن عموم بهم کادو داده بود یا شایدم نه این قدیمی تره پرنسس بازی با پدرام پسر همسایمون که الانم امریکاست سر ساعت دو بعد ازظهر از روی پله ها پایین امدن و تصور کردن که یه پرنسسی با دامن پف دار لباس صورتی ات و سر هر پله پدرام دستمو می گرفت که بیام پایین  مریضی خواهرم که خیلی کوچولو بود و بیمارستان بستری بود هنوز یادم می یاد که از ترس گریه می کردم  آشپز باشی خیابان نقت  هر ۵ شنبه و جمعه شب  پیتزا خوردن و کارتون جک سحر آمیز دیدن و التماس به مامان و بابا که تروخدا بیشتر بمونیم اون آقای پیر کلاه به سر دم در که همیشه سلام می کرد به ما و ما می دویدیم تو وای هنوز طعم پیتزاهاش زیر زبونمه (قبل از اینکه بیام با بابایی رفتم اونجوری نبود دیگه) لذت بچگی ،مدرسه رازی، دبستان رازی ، خیابان ولیعصر،  معلم خشن کلاس اول، یادمه که ما سال سوم بودیم که اولین معلم خوش اخلاق مدل معلم هایی که بچه های این سال ها توی مدارس دارند پیدا شد. اونم یکی بود. سال دوم، سال سوم خانم جوادی، سال چهارم معلم بد احلاق تر، ترس و لرز شیفت بعد ار ظهر که اگر درس بلد نباشیم  باید توی مدرسه بمونیم سال پنجم، من و یاسمن، یاسمن صدریه بچه هایی که زود بزرگ شدن، دوچرخه سواری قدغن، جنگ، ترس، ۸ تا موشک در عرض ده دقیفه، ترک تهران، شمال دوستای شمال ی ، نون بربری های اندازه نون ساندویچی، جنگ، بمب باران، درس خواندن با تلویزیون، ترس، ترس برنگشتن بابا از تهران هر وقت که باید برای کارش بر می گشت تهران ، امتحان زیر رگبار بمب ، راهنمایی عفاف، من و بهاره، هر سه سال مبصر کلاس، جایزه های سر صف، خانم فراهی ناظم عزیز مدرسه ، خانم رضایی که یه دفعه تو زنگ تفریح خیس خیسش کردیم. تابستون کیسه های پر از آب فرنوش ویسه ،دوست عزیزم  موقعی که کلاس اول بودم  اون کلاس سوم بود ، گریه های من وقتی که می خواست از مدرسه بره من و بهاره ، بهاره مهرجو که نفهمیدم این سال ها چی شد من ،پدیده  پدیدار، نگین ، رقیب های دوره راهنمایی ، و دبیرستان تنفر از مدرسه، مانتو های گشاد، مدرسه لعنتی معلم خیابان ظفر، سخت گیری، کفش های سیاه، کفش های بدون بند،  مانتوهای خاکستری گشاد و جلو بسته و بی قواره، مقنعه های چادری، من و فریال، فریال مبشری ، کتایون عزیزم ، مژگان ضرابی ، نسیم ، سوزان،فرح  ، پریا توکلی، صنوبر ،لیلا  دوستای دبیرستانی، عزیزترین سال، سال دوم دبیرستان، من و کتایون، دوستی که قدمت دوستیمون وارد ۱۵ سال شده و تنفر تنفر از دبیرستان، از خانم شکرابی ناظم مدرسه که نگذاشت من رشته ای که دوست دارم بخونم. از مدیر و ناظم که همیشه در حال حاسوسی بین بچه ها بودند، دعوا، خشونت، کیف های ولو کف کلاس، به خاطر یه فیلم، به خاظر یه نوار ، اخراج دوستم از مدرسه چون بند انداخته بود، بازم سیاهی، بازم تنفر، تنفر از مدرسه و سال چهارم دیپلم ، قسم خوردم که دیگه مدرسه نرم ، کرج ادبیات انگلیسی سال اول، ثبت نام نکردن به علت پارتی بازی بچه های دیگه ، سال دوم کامپیوتر تبریز عدم ثبت نام به دلیل مامانی بودن  و سال سوم حسابداری و رتبه ۱ روانشناسی بالینی رودهن عشق روانشناسی داشتم همیشه، حسابداری خوندن به دلیل توصیه های مامان، دانشگاه عزیز مدیریت و حسابداری خیابان یخچال دبیرستان مدیریت و حسابداری ،دوستای عزیزم، روزهای خوشم ، پروانه ، آرزو دهقان پور ، سحر ، نازنین جاریم شده الان ، فاطمه هاشمی، مریم هاشمی نژاد ،دانشگاه پر از روزهای خوش سال دوم دانشگاه آشنایی من و ندا ، لاغری بیش از اندازه من، سال سوم دانشگاه و سال آخر، عشق من و بابایی بابایی عزیزم، حذف ۲۰ واحد از ۲۴ واحد سال آخر به دلیل ولگردی های خیابانی و امتحان دادن همه درست در بدترین موقع. فارغ التحصیلی، ازدواج، شیرینی عشق و تلحی مشکلاتی که بقیه بهمون تحمیل می کردن و از دست رفتن بابا در اثر احمال اورژانس، سردرگمی ، عشق ،عشق ،مشکلاتی که نمی گذاشتن زندگی کنیم ،ترس، ترس  از دست  دادن بابایی مهربان در یکی از همون دردسرهای درست شده، کارمند شدن من در یکی از بخش های معروف حسابداری، دوستای مهربون و همکارهای عزیز خانم رحیمی ، آقای کدخدا ، خانم خاوریان ،آقای معجزاتی ، آفای پاک روان،مدیر مهربون گروه آقای دکتر دولت آبادی ،  روزهای کاری شیرین و دوست داشتنی، بازم  مشکلات ولی شیرین، کار کردن در نمایندگی بابایی و مهناز و مهناز عزیزم ، حانم میرنظامی ، خانم هیودی ، مریم عزیزم ، دوستای خوبم و باز هم مشکلات تمام سال های ازدواج تلاش جهت خروج از ایران کانادا ،استرالیا و اینجا سوئد صدای من را از بوراس می شنوید  و تلاش هنوز ادامه دارد نه امروز که فردا و فرداها هم تلاش می کنم تا به آن چیز که باید برسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 18:17  توسط ساغر  |