روزهای قاطی و پاتی من از همین حالا شروع شده حجم کارهایی که قراره انجام بدم خیلی زیاده دارم دوباره برای کانادا سعی می کنم ببینم به چه نتیجه ای می تونم برسم بار کاریش خیلی سنگینه ولی وضعیتش خیلی بهتره این روزها به خودم قول دادم که قوی تر باشم قول دیگه ام که اینجا می نویسم که همیشه یادم باشه این هستش که حتما فرزندم رو جوری تربیت کنم که همیشه امید داشته باشه با کوچکترین ناملایماتی خم و راست نشه خسته ام ولی باید این کارو انجام بدم خیلی کارها هست که باید انجام بشه حتما انجا اوضاع بهتره و حتما همه چیز درست می شه راستش دیگه از بی کاری و بی حسی اینجا دارم به تنگ می یام اینها خودشونم اینجا کار چندان مهمی انجام نمی دن واقعا جمعیت فعال توی بخش اداری شون توی شاخه های مالی و مهندسی خیلی کم هستش همه شون یا توی رستوران کار می کنند یا توی فروشگاه کارخانه هاشون هم که بعد از این بحران مالی نصف از کارمنداشون رو ریختن بیرون بقیه هم که به سلامتی یا حقوق بیکاری می گیرن یا اینکه دارن مراقبت از سالمند می کنن که خیلی کار بورسی هستش و اینجا همه انجام می دن یا مثلا توی آسایشگاه ها کار می کنند سطح بیکاری توی سوئد ۳ الی ۴ درصد با ۹ میلیون نفر حالا اینو جمعیت ایران در نظر بگیرین می بینین که اینجا بیکاری بیشتر از ایران البته از این مردم خونسرد و بی روح که بچه های خودشون هم دارن از اینجا فرار می کنن هیچی بعید نیست چند روز پیش توی سایت استکهلمیان می خوندم که نوشته دارن بررسی می کنن علت مهاجرت بچه هاشون رو به کشورهای دیگه چرا جووناشون دارن اینجا رو ترک می کنند هر چی سعی کردم به خودم امید بدم دیدم اصلا فایده ای نداره باید رفت اینجا موندن جز اینکه تو رو به طور کامل از معلومات و درسی که خوندی دور می کنه هیچ فایده ای نداره به هر جال باید رفت اینجا جای ماندن نیست باید برم چایی که روح باشه روح زندگی
پیوست - راستش احساس کردم که باید یه چیزی اینجا اضافه کنم بلکه به درد کسی بخوره گرچه که فکر می کنم بازم گفتم قبلا ببینید اینجا رو خیلی ها دوست دارند اگه من دوست ندارم و ناله می کنم این یه چیز اپیدمی نیستش من اینجا رو دوست ندارم به دلیل اینکه یه جایی زنده دوست دارم که پر سر و صدا باشه شایدم اگر سنم بالاتر بود اینجا رو بیشتر دوست داشتم بعدش من دوست دارم کار کنم فعالیت کنم دوست ندارم یه گوشه بشینم و هیچ کاری نکنم اینجا اگر یه نفرم کار بکنه بقیه می تونن زندگی بکنن پادشاهی نه ولی خوب راحت برای کسانی که اقامت دارن گاه به گاه کلاس می گذارن که افسرده نشن یا می گن یه کاری بکنین خودشون براشون کار پیدا می کنن البته کار توی مهد کودک و آشپزخانه و همون چیزهایی که قبلا گفتم به هر حال من از اینجا خوشم نمی یاد حالا رفاهش هر چی می خواد باشه ولی دوستم عاشق اینجاست و هر وقت ما حرف می زنیم می گه وا جای به این خوبی من عاشق سکوت و آرامش شم ولی من متاسفانه زندگیمو پر هیجان تر می خوام یه عرصه برای فعالیت می خوام یه کار هر چیزی اینجا بهت لبخند می زنن احترام می گذارن مهربونی می کنن درست ولی زندگی ندارن اینا نمی تونم خوب توضیح بدم واقعا ولی اینو بدونین که هر کی از دریچه چشم خودش نگاه می کنه من نمی تونم برای کسی نسخه تجویز کنم چون من اون نیستم کسی هم نمی تونه برای من نسخه تجویز کنه چون جای من نیست من واقعا به یه جای زنده احتیاج دارم که کاملا زنده باشه زنده زنده شب ها توش زندگی باشه مردم حرکت کننند اینجا از شهر ما گرفته تا خود استکلهلم شب ها تعطیله و این برای من که زندگی و گردش هام تازه شب شروع می شد و عادت کرده بودم حتی از حضور مردم توی خیابون لذت ببرم و این یکی از چیزهایی بود که با دیدنش احساس راحتی می کردم خیلی سخته که همه جا ۶ تعطیله نمی تونم تحمل کنم من نیومدم که حبس باشم امدم زندگی کنم حتی اگه یه روزی اینجا اقامتم بگیرم بازم از اینجا می رم چون تحمل این شرایط برای من مشکله اینم بدونین کسانی اینجا هستن که کار می کنن و آدمهای موفقی هم هستند و اینجا رو خیلی هم دوست دارند ولی بازم می گم هر کسی خودش باید تصمیم بگیره خودش ببینه خودش بسنجه خوب خوش باشین من دوباره دارم شروع به تلاش می کنم ببینم تا کجا می رسم
اینجا برف امد بعدش ام آفتاب شد هوا بهتر شده و از هفته دیگه بازم دانشگاه شروع می شه شهرمون خیلی نسبت به پارسال شلوغ تر شده و خیلی بهتر
به نظر خیلی زنده تر می یاد دیروز که داشتم با داداشم صحبت می کردم یه فایل صوتی برام گذاشت که من واقعا معنی طنز تلخ رو فهمیدم خندیدم ولی در عین جال یه بغض سمج ام توی گلوم پر شد و اشک رو توی چشمام آورد خدایا مردم سرزمینم خدایا خدایا خدایا خدایا سرزمینم خدایا خدایا همه رو نجات بده خدایا به ما هم کمک کن ![]()
ما را هم نجات بده
سلام آقا محمد با ارادت و عرض احترام از روی عادت
به رسم خوب ایام رفاقت نوشتم نامه تا گیرم سراغت
نوشتم نامه ای با عشق و امید اگر خطم بده لطفاً ببخشید
گمانم برده ای مارا ز یادت؟ منم ... «کبلا مرادو» از ولایت
چه ایام خوشی با هم سپردیم چه بحث و گفتمانهایی که کردیم ...
حدوداً دوم خرداد بودا ... دل مردم ز غم آزاد بودا ...
مث برق و مث توفان گذشتها ... به یادت هست که؟ هفتاد و هشتها ...
کجایی مشتی؟ اینجا جات خالیست بدون تو تو ده صلح و صفا نیست
به این شدت که نه ... اما خدایی محمد خاتمی! ... جداً کجایی؟
تو یاهو وقتی on هستم که نیستی کلوب و سیصدوشصتم که نیستی ...
نه اخبار و نه بیست و سی میایی هنوز چپ میزنی؟ یا با اونایی؟
دل مردم براتان تنگه تنگه ... «حتی خاطرات تلختم واسه ما ... خیلی قشنگه!»
(زیادی شد اگر این مصرع فوق ولیکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون)
همه اینجا سلامی میرسانند اگرچه اکثراً چندیست خوابند
ولی شکر خدا این کدخدائه میگن قلبش طلاس ... دستش شفائه ...
اصن دست روی هر چی که میذاره طلا میشه ... سه سوت! ردخور نداره
خدا مرگم بده ...کافر شدم باز چرا اینگونه شد این نامه آغاز؟
به قول شاعر رند نظرباز(؟!) بدون نام او کی نامه شد باز؟
«به نام حضرت باری تعالی»
( بدین صورت شروع شد نامه ... حالا!)
محمد خاتمی ... حالت چطوره؟ بگو دانم که احوالت چطوره؟
هنوز کیفیت به کوکه ... شاده جونت؟ هنوز سبزه سرت؟ سرخه زبونت؟
دماغت چاقه؟ اوضات خوبه سید؟ هنوز جنس عبات مرغوبه سید؟
هنوز هم بیجهت میخندی یا نه؟ به نافت گفتمان میبندی یا نه؟ (در صورت حذف بیت زیر جایگزین شود لطفاً)
هنوز دل به همه میبندی یا نه؟ به ریش جامعه میخندی یا نه؟
هنوزم طالب اصلاح هستی؟ به قول کدخدا ... گمراه هستی؟
اگر از حال ماها هم بخواهی سلامت ... شادمانی ... روبه راهی
تمام مردم ده خوب خوبند زنان مثل قدیم ... در رفت و روبند
و مردان مثل سابق گرم کارند نه معتادند و نه دیگر خمارند ...
جوونای ده پایین و بالا ... همه دنبال تحصیلن به مولا!
نه ماهواره نه علافی ... نه هیزی ... نه کوکائین ... نه شیشه ... نه مریضی
از اون روزی که رفتی از ده ما از این رو شد به اون رو کل اوضا(ع)
خلاصه از جلو ... پایین و بالا به ما خوب میرسن ... الحمدللا
کریم اوقلی که گاوش شیر میداد! همون که سهم آب و دیر میداد ...
درست شد وام تعمیرات خونهاش ... جواد هم زن گرفته نوش جونش!
خودت دیدی که ده چی بود ... چی شد زن اوستا غلام هم ساکشنی شد!
میگن جراحی کرد هفتاد و نه بار ... حالا باید ببینیش ... روم به دیوار!
پس از یک دوره فعل و انفعالات ... هزار الله اکبر ... از کمالات!
همه خوشحال و شادیم و غمی نیست دگر بحث حضور خاتمی چیست؟
تمام گاوها ... گوسالهها خوب عموها ... عمهها و خالهها خوب
مراتع سبز ... شالیها به سامان هوا عالی ... بهاری ... ناز ... مامان!
میگم راستی رضاتون چونه؟ سید؟ هنوزم درسشو میخونه سید؟
میخواست دکتر بشه از اون قدیما؟ تهش شد یا که زایید زیر درسا؟
نوشتی توی آن دستخط پیشی میخواد دکتر شه ... میگفتی: «نمیشی!»
یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا که مدرک میده مفتی ... ده تا ده تا!
به زیرکها ... به دانشجوی باهوش ... مگه کردان نیومد؟ خوب اونم روش!
رفیقت بود که یک ذره تپل بود ... مشاور بود اگرچه، عقل کل بود!
دماغش چاقه؟ فوله گیگا بایتش؟ هنوز چیز مینویسه توی سایتش؟
فرامرز بچه مش اصغرآقا براش کامنت میذاره ... روزی صدتا
آخه پهنای باند ما زیاده ... یه جورایی سر شیرش گشاده
خدا قوت بگو به این رئیسا ... چه حالی داد به این وبلاگ نویسا ...
پروکسی و مروکسی ما نداریم صدا داریم ولی سیما نداریم!
همه چی اینورا آزاد و مفته اینو بیبی توی اخبار شنفته
رسیور این طرفها هم حلاله arab sat این وری ... سمت شماله!
میگن ارزونی بیسابقه است این انیشتینه؟ خدایا! نابغه است این؟
اصن دنیا به یک هو زیر و رو شد شنیدی بوش چطور بیآبرو شد؟
شنیدی چیزی از طرحای تازه؟ (قلندر خوابه و شب هم درازه؟)
جلو قاچاق خشخاشو گرفتن شنیدی کل اوباشو گرفتن؟
خدا خیرش بده ما که رضاییم نباشه، دسته جمعی کله پاییم
ز وضع قوت گر خواهی بدانی پریم تا خرخره از شادمانی
اگر یک دو نفر هم شکوه دارند از آن مزدورهای جیره خوارند
ملالی نیست اینجا طبق آمار به جز دوری تو آن هم نه بسیار ...
برنج و نان و گندم هست کافی میگم راستی توهم با قالیبافی؟!
ببینم توی دوری از ریاست ... خبرهایی شنیدی از سیاست؟
شنیدی گنجی و آزاد کردن؟ به شدت مردم و ارشاد کردن؟
شنیدی توی دانشگاه زنجان ... شنیدی چیزی از الهام و کردان؟
شنیدی برج میلاد و فروختن؟ شنیدی میشه چند تایی گرفت زن؟
خلاصه وضع ما که بیمثال است گرانی؟ چی؟ تورم؟ نه ... محال است
«برنج آنجا کیلویی خون باباست؟» برو سید، اینم از اون جواباست
برنج اینجا نهایت صد تومان است مرامی، بهترین جای جهان است
خیار و سیبزمینی مفت مفت است همانطوری که در آمار گفته است ...
تورم یک دو در صد «رشد» کرده ... گرانی سوی مردم «پشت» کرده ...
تساهل معنی تازه گرفته ... نمونهاش قافیه در مصرع فوق!!
تمام شد جیره کاغذ ولیکن حکایت همچنان باقیست عمراً
خلاصه میکنم ای خاتمی جان ببین من چه خوشم: «آخ جانمی جان!!»
همه خوشحال و شادیم و غمی نیست نیازی به حضور خاتمی نیست
به جان تو خوشیم بسیار سید! حالا میخوای بیای چی کار سید؟
برو هر جا که حال کردی سفر کن اصولاً فکر ده از سر به در کن ...
برو ایتالیا ... قسطنطنیه ولایت را دودر کن کی به کیه؟
فقط رفتی اگر از این بیابان سلامم را رسان لطفاً به باران ...
در آخر این تو و این وضع ایران ...
حالا میخوای بیا ... میخوای بپیچان!
"
خیلی وقته که ننوشتم این چند روز تعطیلی حسابی آدم رو کرخت می کنه امسال سال دومیه که من محرم ایران نیستم تا امروز فرار کردم ولی امروز دیگه نتونستم امروز عاشورا بود و من باید حسش می کردم رفتم توی پحش زنده از حرم امام حسین و حضرت عباس و بغض ام باز شد زار زدم مثل دو سال پیش که توی مشهد بودم ولی دلم آروم نشد هنوز داره می سوزه خیلی بی قرار شدم دلم تنگ شد دوباره برای نشستن توی حرم و اینکه چادرتو روی سرت بکشی و آزادانه بغض تو رها کنی امسال همه دوستام ایران بودن و من اینجا حالم بد شد احساس کردم اگه ننویسم خفه می شم کاش می شد که سرزمین من مکان آرامش من بود این جور حس ها خیلی درد داره خیلی دلتنگی برای اذان و دلتنگی برای حرم برای صدای محرم برای همه چی دلم تنگ ولی چه کنم که کنار تمام این چیزها سرزمینی است که نفس کشیدن توش خیلی مشکله ![]()