السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
دلم براتون تنگ شده دلم برای اون حالی که انجا داشتم تنگ شده خیلی تنگ شده دلم برای وقتی که ان جوری دلم تاپ تاپ می کرد تنگ شده دلم براتون خیلی تنگ شده اولین باری که آمدم آنجا اصلا قرار نبود بیام می خواستم برم شمال هیچ وقت یادم نمی ره اتوبوس داشت داد می زد مشهد مشهد ولی ما اصلا لباس نداشتیم همه چی رو برای دریا برداشته بودیم ویلا رزرو کرده بودیم بابایی گفت بریم مشهد گفتم بریم روزی که رسیدیم تولد امام جواد بود و دو روز دیگه اش تولد حضرت علی وای خدای من اولین بار تو حرمت از خودم جدا شدم اینقدر زار زدم که بابایی من رو به زور آورد بیرون توی صحن اون مداحی که می خوند باز بغض من رو باز کرد که می گفت شما رو گلچین کردند آوردند اینجا همونجا فهمیدم که عاشقت شدم عاشق عاشق دلم رو آنجا جا گذاشتم من دلم رو آنمجا جا گذاشتم توی مقدس ترین سرزمین دنیا
تولدتون مبارک
هوا سرد شده اینقدر که دیگه همه جا یخ زده شهر رو به یخ زدگی داره به سمت زمستون می ره امسال شهرمون مثل پارسال نیست خیلی شلوغ تر شده خدا رو شکر اوضاع داره خوب پیش می ره این ترم فیزیک و ریاضی داریم استاد فیزیک مون خیلی خوشگل به همه مون اعلام کرده که نصف کلاس بیشتر قبول نمی شن و بقیه تشریف ببرن یه فکری به حال خودشون بکنن ولی استاد ریاضی مون گل عین این پسر بچه های بازیگوش می مونه واقعا استاد فوق العاده قشنگ درس می ده وسط درس دادن برمی گرده یه لبخند به همه کلاس می زنه دوباره شروع می کنه به درس دادن
امسال افکار عجیبی توی دلم موج می زنه خیلی جالبه بهتون بگم که دیگه دلم نمی خواد برگردم ایران ولی دلم فضای روحانی می خواد دلم واسه این یکی داره اینجا پر می زنه با این که خیلی از بچه ها امدند اینجا از خود سوئدی ها جلوتر افتادند ولی من عجیب دلم تنگ شده روزی ۲۰ بار برای مهناز دلتنگی می کنم مهناز دلم تنگ چی کار کنم صدای آرومش رو می شنوم که می گه دعا بخون ذکر بگو دوباره می نالم مهناز احساس می کنم سینه ام سنگینه غصه دار نیستم ولی دلم می خواهد گریه کنم دلم مشهد رو می خواهد به این سادگی ها صداش خفه نمی شه چی کار کنم این قسم ناله دیگه برای خودم عجیبه ولی بعد معنویم عجیب فعال شده مدام پیش مهناز گله می کنم مهناز مهناز مهناز بیچاره مهناز از دست من دست خودم نیست هر دقیقه یاد مشهدم یاد حرم یاد عاشورا یاد اون حالی که من رو از خودم جدا می کرد یاد همه چی بغض سنگینم رو سنگین تر می کنه ولی هیچ ....... بعضی موقع ها هم آه و افسوس این رو می خورم که اینها مگه چی دارن باور کن هیچی نه منابع ما نه هیچ چیز دیگه ای فقط ذره ای محبت ذره ای درک ذره ای اطمینان چقدر خوب بود با هم خوب بودیم با هم خوب تا می کردیم چقدر خوب بود به بچه هامون اجازه زندگی می دادیم مثل اینجا که زندگی حق جونهاست چقدر این چیزها خوب بود اگر تو مملکت من بود تا من همه چیز رو با هم داشتم البته همه چیز رو نمی شه با هم داشت باز هم خدا رو شکر می کنم که اینجام دیروز یه چرخی تو وبلاگها می زدم یه چیزی دیدم که ذهن آشفته من رو بیشتر آشفته کرد هالوین ۱۰ سال پیش توی شهر یوتبوری که نزدیک ماست یه جشنی توی سالن برپا بوده به علت ظرفیت کم فقط ۱۵۰ نفر می تونستند انجا باشند ولی ۴۰۰ نفر آن شب آنجا بودند و سه نفر به خاطر اینکه نتونسته بودند برن تو آنجا رو به آتش کشیدند ۶۴ نفر مردند بچه ها خودشون رو از پنجره ها انداخته بودند بیرون جالبه بگم براتون ان سه نفر همه شون به قول اینا کله سیاه بودند و شاید ایرانی تبار و بین ۶۴ نفر چقدر ایرانییی بین ۱۴ تا ۱۸ سال این ور دنیا هم که عوض نشدیم پس کی می خوایم درست بشیم (نقل از وبلاگ سفید برفی ) می تونید توضیح کامل رو تو وبلاگ سارا بخونید من دلم تنگه خیلی دلم تنگه ولی این دلتنگی رو دوست دارم خدا این احساسات رو از من نگیره دلم نمی خواهد همه چیزم رو فراموش کنم
خوش باشید و خوش بگذرونید
خوبین امتحانات بالاخره تمام شد ۳ تا پروژه تحویل دادیم که حسابی داغونمون کرد ولی شکر خدا فعلا همه چیز خوب پیش می ره هوا خوبه هنوزم آفتاب هست ولی خوب دیگه کم کم داره سرد می شه اما من دلم گرفته عجیبه دلم هوای محرم کرده دلم از چی گرفته خودمم نمی دونم شکر خدا همه چی خوبه ولی . .... نمی دونم دل چشمام می خواد که بباره خیلی مسخره است آدم راجع به چیزی که نمی دونه بنویسه ولی ...... خوب ولش کن دلم نمی خواد زیاد انرژی منفی پخش کنم فعلا
خوش باشید و خوش بگذرونید