تبليغاتX
روزهای توت فرنگی - مهاجر کانادا
سلام به  همه بدونید اینجا برف اومد  جمعه آرمین یکی از دوستای چهارگانه ما زنگ زد  من از موقعی که آمدم اینجا با ۴ نفر از بچه های دانشگاه دوست شدم البته دوست که چه عرض کنم تقریبا می شه گفت هم خونه ایم  واقعا بچه های خوبی هستند که من باهاشون غم و غصه یادم  می ره ۲ تا آقا پسر داریم و ۲ تا دختر خانم البته خدایی بچه هایی که اینجا امسال با ما آمدند بوراس تقریبا بلانسبت بعضی ها خوب و مهربون هستند خلاصه این آرمین آقای ما هنوز ۱۸ سال اش نشده و به من می گه خاله جریان خاله شدن من هم از این قرار بود که اول های سال ما رو دعوت کردند مهمونی دانشگاه و گفتند باید بالای ۱۸ سال باشید بابایی زیاد مهمونی رفتن رو اینجا دوست نداره ولی آرمین گفت که شما باید بیایید چون من رو راه نمی دهند و خلاصه ما از آن روز رسما شدیم خاله آرمین جان خلاصه جمعه آرمین زنگ زد و گفت من دارم چتر می خرم و سرم درد می کنه گفتم وا چرا مگه چی شده گفت خاله داره برف می یاد و من کرکره ها رو دادم بالا وای خدا نمی دونید چه برف خوشگلی می آمد ولی خوب ننشست خوب ورود خودمون رو به اولین زمستون بوراس تبریک می گم امروزم که آمدم برم  دانشگاه دیدم بله برف آمده و مثل یه گرد نرم روی زمین نشسته من عاشق برف ام امروز معلمون سرکلاس که برف می آمد شعر کریسمس می خوند فضای قشنگیه یه چیز دیگه هم که می خواستم بنویسم راجع به بدون دخترم هرگز بود که من بعد از گشت و گذار زیاد توی اینترنت پیداش کردم من از دیدنش اصلا ناراحت نشدم از فیلم سیصد ناراحت شدم به خاطر اینکه گذشته پرافتخار سرزمین ام رو وارونه نشون داده بود ولی از این ناراحت نشدم چون خیلی ها رو دیدم که مصیبت می کشند چون دوست خودم مجبور شد پسرش رو که به دندون کشیده بود و بزرگ کرده بود بسپاره به بابای معتادش و طلاق بگیره چون آن یکی دوستم مرتب به خاطر تحریکات مادر شوهرش توی خونه از یه مرد تحصیل کرده و بسیار از دید بقیه معقول کتک می خورد حتی یه دفعه هم کارش به بیهوشی و بیمارستان کشید خلاصه که چیزی در این فیلم مطرح شده سرزمین من نبود نگرشی بود که بعد از ..... به ایران وارد شده و حقیقت داره خوب به یاد می یارم ماشین های ک م ی ت  ه  رو که وقتی از صد قدمیت رد می شد باید تمامی طره های مو رو زیر روسری پنهان می کردی همه چیز سیاه مانتو و شلوار و روسری ها و  این اوضاع تا ۷ و ۸ سال پیش بود خیلی چیزهاش راست بود در و دیوارهای سیاه و خیلی چیزهای دیگر درسته که توی برخورد خانواده ها اغراق شده بود ولی عروس آتش هم یه حقیقت بود واقعا حقیقت داره من دوستی دارم که دختر عموش رو برای همین رسم مسخره دادن  به پسر عموش نتیجه یه بچه است که لاله گوش نداره و یکی دیگه که چشمهاش ضعیف در حد ۱۰ هستش و طفلکی کنترل مثانه نداره بچه و زنی که از شوهرش متنفره خلاصه که خوشحال شدم که این فیلم رو دیدم و یادم آمد کی هستم و از کجا آمدم و اینکه باید موقعیتم رو بچسبم و آه و ناله نکنم خوب سعی می کنم از برف عکس بگیرم و اولین برف رو به یادگار بگذارم هوا خیلی عالیه بوی زندگی می یاد حس می کنید نفس بکشید با تمام وجود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:39  توسط ساغر  | 

احساس بیقراری می کنم باز هم در دریاچه ناتوانی دست و پا می زنم داد می زنم غرق می شوم ولی کسی صدای من را انگار نمی شنود چشمانی را بی اعتنا به خویش می بینم سایه اش همیشه دنبال من است سردیش پوست مرده ام را می سوزاند درد دارم احساسم درد می کنم به جرم اعتراف عشق بارها و بارها مجازات می شوم دارم درد می کشم شلاقش تنم را شکافته است بار کلمات سنگین است انتظارات کوچکم را گم کرده ام وای کو آرامش ام همه چیز گنگ و به هم ریخته در سرم ضربان می زند می ترسم از چیزی که باید مایه آرامش ام باشد می ترسم از بار سنگین کلامی که تنم را می شکافد دلم قلبم ضربان دارد تپشش هم مرا به درد می آورد دلم می خواهد ....

نمی دانم می دانم نمی دانم سعی در حفظ سکوتی دارم که مثل پرده ای به دور همه چیز و خودم کشیدم آی احساساتم از زخم عشق خونین است هنوز دردهایش دلم را به درد می آورد آی جماعت دوست داشتن جرم است دوست داشتن را بپوشانید عشق را گم کنید ماسک به صورت بزنید از پس ماسک اشک بریزید ولی لبخند بزنید حالم به هم می خورد چه جرم ساده ای چه تاوان سنگینی دردی که نمی شود گفت گلایه ای نمی شود کرد به جرم اعتراف خفه ات می کنند هیچ کس فشار را نمی بیند بر روی شانه های تو داد می زنی شانه هایم سنگین است جوابش مشتی است که پیکرت را ویران می کند مثل همیشه به اشک هایت پناهنده می شوی آرامت نمی کنند درد داری درد دومی بودن درد می کند دلت بارها و بارها شکسته است هنوز می ترسی هنوز روی زمین سینه خیز می روی تا بلکه تکه های مانده را به هم بچسبانی وای خدایا تکه ها خون می شوند زمین خونین است و تو قلبت هر بار کوچک تر می شود به هیچ چیز نمی توانی مطمئن باشی تو مقاومی بیا این هم بار ولی من که مقاوم نیستم من درد دارم شانه هایم خسته است قلبم می سوزد دلم نوازش آرام می خواهد دلم لالایی خواب می خواهد وای آرامش ام را کجا گم کرده ام وای چه درد سنگینی است حتی به زبانم نمی یاید که بگویم ای کاش .... نبودم توهین است احساس می کنم خرد شده ام بدن پاشیده ام را دیگر نمی توانم از روی زمین بلند کنم تنم درد می کند دارم له می شوم

کاشکی کوچیک بودم می دونی کوچولوی کوچولو شاید اون موقع دلم درد نمی گرفت شاید اون موقع غصه رو نمی شناختم شاید مثل همه کودکیم هنوز توی افسانه پری ها با همه ی مهربونی هاشون زندگی می کردم گوش بده صداشون رو می شنوی صورتی نه آبی صورتی نه آبی و لباس زبیای خفته رو که با آرزوهای پری ها رنگ به رنگ می شه می بینی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:59  توسط ساغر  | 

سلام

روزها می گذرند و چقدر هم زود پشت سر هم تا ۲۰ روز دیگه من ۳ ماه که اینجا هستم هوا کم کم داره سرد می شه و تاریک البته من نه از تاریکی بدی می آید نه از سرما امتحان هفته دهم رو هم دادیم به نسبت دفعه قبل ساده تر بودند البته زبان برره ای اینجا به این سادگی ها هم نیست خوب ارتباط با مردم اینجا یه کمی مشکله معلمون اون روز می گه که سوئدی ها روبروی خودشون یه دیوار دارند و همیشه یه فاصله رو با دیگران حفظ  می کنند بعدشم با خنده برامون تعریف می کردکه اگر یک قدم به سمت سوئدی ها برداری همیشه یه قدم به عقب بر می دارند خیلی بانمکه و خودش هم می خندید خلاصه اینجوریه دیگه در موردی که اینجا برره است و ما داریم برره ای می خونیم شک نکنیم چون یه خیابان داریم به نام وگولونزج گاتان (گاتان به سوئدی می شه خیابان) اگر پیداش کنم یه عکس می گیرم و می گذارم چال اسکندرون هم داریم وسط سودرا تورگت خلاصه که اینجا برره است که به دیکساسیشن میگن دیسکاخون به اینفورمیشن می گن اینفورماخون وای خ گفتن هم اینقدر براشون سخت که نگو برای خ یه چیزی دارند شبیه وزش باد هم صدای خ می ده هم صدای ه یه کمی هم  صدای ش ما که نمی تونیم بگیم بهمون می گن از همون خ فارسی استفاده کنید وای حالا فکرشو بکنید اون خ خودشون رو می گن ولی خ ما رو همیشه ک تلفظ می کنند و  ماجراهایی داریم با این زبان محترم سوئدی می تونم حرف بزنم ولی جایی نیست چون اینقدر من من می کنیم که طرف سریع شروع می کنه به انگلیسی صحبت کردن خلاصه تازه یه ماجرای دیگه ای هم هست اونم اینه که بابایی از اینجا خیلی خوشش می آید و وقتی من می گم می خواهم پرونده باز کنم و تا ۲ سال دیگه از اینجا برم می گه پشیمون می شی و اینجا خیلی خوبه و راحت می شه کار کرد چون مردم اینجا اصلا آدم های پرتلاشی نیستند من هم اینجا خیلی راحتم ولی این بی تحرکی و بی کاری داره روانی ام می کنه ساعت ۶ تمام مردم مردند و رفته پی کارش هیچ کس محض رضای خدا توی مغازه و سرکارش نیست شش تموم و تعطیل به نظرم کانادا و آمریکا زنده ترند درسته که زندگی سخت تره ولی بابا من دلم می خواهد نصف شب بتونم برم بیرون نه یه رستوران نه یه مغازه نه یه مرکز خرید وای هیچی باز نیست نمی دونم استکهلم هم همین جوری هست یا نه خیلی احتیاج به راهنمایی دارم در مورد اینکه اروپا بهتره یا آمریکا و کانادا لطفا هر کسی نظری داره بگه چون من نمی دونم چی کار باید بکنم البته می دونم راه بالا رفتن همیشه خوبه و آدم هیچ موقع از بالا رفتن متضرر نمی شه خوب اینجوریه دیگه ولی قول می دهم ایندفعه برم کانادا بمونم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:19  توسط ساغر  | 

سلام

خوبید اینجا داره کم کم یخ می زنه صبح ها که می ری بیرون تمام چمن ها یخ زده ولی من دوستش دارم خیلی زیاد هوا خنک و خوبه و مه وای عین بهشت من همیشه فکر می کنم توی بهشت مه هست خلاصه که الحمدلله همه چیز خوبه ما دوباره امتحان داریم امتحان قبلی رو که دادیم نصف کتاب بود الان باید تمام کتاب سوئدی رو  قشنگ با هم امتحان بدهیم اون دفعه که هیچی بلد نبودیم اونجوری ازمون امتحان گرفتن وای به حالا که مثلا یه کتاب رو تموم کردیم ولی هنوز هیچی که هیچی البته هیچی که دروغه ولی وقتی می خواهیم حرف بزنیم همه چیز یادمون می ره خلاصه واقعا این زبون برره ایشون خیلی خیلی سخته باور کنید هر چی که می خواهیم بگیم می گن حفظ کنید قانون نداره بعضی وقتها آدم به مرز انفجار می رسه ولی باور کنید با تمام این مشکلات من عاشق درس خوندن توی اینجام  چون دقیقا دلشوره معلمم رو حس می کنم و می فهمم که چقدر سعی می کنه با من ارتباط برقرار کنه چقدر اینجا ما رو تمجید و تحسین می کنن به خاطر اینکه سعی می کنیم از دانسته های کم و ناچیز مون  استفاده کنیم بنده در مملکت عزیز هم دانشگاه تشریف بردم یه صندلی بلند برای اینکه دکتر فلانی روش بشینه در حالیکه معلم زبان سوئدی بنده اینجا می یاد روی میز می شینه و بیشتر مواقع می ایسته چون می گه پشت میز من از شماها جدا می شم همه جا منتظرند ازمون ایده بگیرند و هر ۵ هفته یه بار برامون جلسه می گذارند و صحبت می کنند راجع به اینکه چه کار کنیم تو بهتر یاد بگیری کارهایی که ما می کنیم موثره یا نه دیروز مصاحبه من بود با سوزان یکی از معلم های سوئدی لذت رو می شد توی چشم هاش دید وقتی ما شاگردهاش سعی می کردیم باهاش سوئدی صحبت کنیم یاد معلم هام که می افتم یاد استادهام که می افتم اشک ام در می یاد گرچه که استاد خوب هم زیاد داشتیم ولی کلاس اصلا اینجوری نبود ما یه استادی داشتیم که به ما پیشرفته درس می داد هر وقت می آمد سر کلاس می گفت خوب این صفحه رو بخونید بعد مسئله ها رو حل کنید و بی یارید کلاس هوم که ملک پدریش بود هر کسی که نمی اومد چقدر چرت و پرت می گفت آخرش هم من رفتم درس رو باهاش حذف کردم و خودم رو راحت کردم ولی اینجا من لذت می برم از درس خوندن من اینجا هیچ پولی برای تحصیلم نمی دم ولی از مشاور و معلم و استاد همه دنبال کارهامون می دوند برامون دل می سوزونند چقدر در مورد سال های تحصیلم زجر کشیدم از مدرسه بدم می اومدم اینجا بچه ها رو حمایت می کنند اینقدر به حمایت عادت کردند که فکر می کنند این کار ها وظیفه معلمشون هستش و منت هم می گذارند درس می خونند اینجا هر بچه ای که وارد دانشگاه می شه حدود ۱۰۰۰۰ کرون در ماه یعنی یه چیزی حدود یک میلیون و پانصد هزار تومان پول می گیره که مبادا به درس خوندنش لطمه بخوره تازه کار هم می کنند و با این پول یه نفر واقعا شاهانه می تونه زندگی کنه  با اینکه برای ما از این خبر ها نیست ولی من اینجا درس خوندن رو دوست دارم چون تو مهم هستی و لذت می برم از این شرایطم با این که سخته باید درس بخونم به خودم قول دادم و می خونم و می خونم و باز هم می خونم اینقدر که موفق بشم   

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:38  توسط ساغر  |