اینجا سرما داره کم کم خودش رو نشون می ده البته خیلی نم نم گرچه روی ما تنبل ها که ظهر ها بدو بدو می آیم خونه و بعد از ناهار جلوی آفتاب چرت می زنیم (وا یاد گربه ها افتادم ) اثر چندانی نداره اگر از من بپرسید خوبم و با تنبلی به خوندن ادامه می دهم وای حسابی لات شدم و همچنان تقریبا حدود یک بخش از کلاس عقب تشریف دارم و هر روز به خودم قول می دم خودم رو برسونم هنوز که نشده شما به دلتون بد راه ندید ان شا الله که می شه بی خوابی زده به سرم دیروز به زور تا ۱۱ ظهر خوابیدم هی به خودم گفتم چه معنی داره روز یک شنبه ای من زود از خواب بلند شدم تمام درخت ها نارنجی شدن منظره هوا پاییزیه ولی بوی پاییز هنوز به مشام من نخورده
یه کسی هست توی دو تا پست قبل برای من با اسم ....... کامنت نوشته تقریبا می دونم کیه ولی خوب بابا اسمت رو بنویس من دعوات نمی کنم دوست کوچولوی من چیزی برای نوشتن نداشتم ولی برای این که خدای نکرده وبلاگم بدون آپ بمونه آپ کردم بمونه تا بعد دارم چرندیات می نویسم به سلامتی شب به خیر ساعت یه ربع به شش صبحه و من با انگیزه فراوان دارم می نویسم خوش باشید و سلامت
نوشتن فراموشم نشده فقط خیلی گرفتار شدم یک بند دارم عقب موندگی های ناشی از تنبلی محترم را درمان می کنم و مشفول درس خوندن هستم دیگه چیزی برای وبلاگم نمی مونه
اما الان می نویسم به خاطر اینکه بدونم چه موقع احساس کردم که چه کار خوبی کردم آمدم واقعا اصلا فکرش رو هم نمی تونستم بکنم که من که روزهای اول از اینجا متنفر شده بودم حالا چقدر اینجا و آرامشش رو دوست دارم و چقدر از اتفاقاتی که توی ا ی ر ا ن دور و ورم می افتاد راحت شدم امروز می نویسم که به خودم بگم من راضی هستم و خدا رو شکر می کنم درسته که دلم برای خانواده ام تنگ می شه ولی سعی می کنم آون ها رو بیارم اینجا دیگه برنمی گردم که آزار بشم مثل تمام مواقعی که آزار می شدم
به خودم قول می دهم که خوشی فرزندم همیشه بالاترین چیز توی زندگی ام باشه و به خودم قول می دهم هیچ وقت بار خودم رو به شانه های ظریف اش تحمیل نکنم باید یادم باشه که همیشه حمایتش کنم همراهش باشم همیشه نه باری بر دوشش تمام مدتی که ایران بودم من راجع به مامانم اشتباه فکر می کردم اما الان می بینم که یک انسان آزادم و مامانم داره تشویقم می کنه که برم جلو و به هیچ چیزی فکر نکنم کاش بعضی آدم ها هم می فهمیدند حس مادری و حس خانوادگی رو نباید مثل چکش توی سر آدم کوبید و هی انسان رو باهاش از راه دور هم آزار داد ولی من آمدم و متاسفم که این رو می گم ولی دیگه برنمی گردم فقط روزی ۱۰ هزار بار خدا رو شکر می کنم که دیگه آنجا نیستم خدایا شکرت
امروز می خواهم در مورد موضوعی بنویسم که از بدو ورودم به سوئد باعث دردسر بنده بود و این موضوع همانا مسئله مهم پرشون نومر است به قول این اروپایی ها
گرچه اینجا خیلی خوبه یعنی خوبیش رو هم که چی بگم ...... آرامش بیشتر از مملکت عزیز و مهربانمان است و هی بیخودی مجبور نیستیم داد بزنیم و هی بیخودی مجبور نیستیم سرفه کنیم و کسی توی خیابان از شما ارث پدری اش را طلب نمی کند و این همانا دلیل خوب بودن اینجاست به اضافه چند چیز دیگر که من حالا مقصودم از نوشتن بیان این دلایل نیست
چیزی که من می خواهم بگم راجع به این هستش که اینجا نظم نداره آقا نظم نداره من بارها و بارها نالیدم از این که ای خدا من پله های دانشگاهم رو بالا و پایین رفتم که مدرکم رو بگیرم آخرش هم بعد از بارها دویدن و فعالیت دیدم هیچ فایده ای عاید من نشد جز یک اعصاب خورد و آخر سر هم با یک ترفند اون چیزی را که می خواستم از دانشگاه گرفتم و رفتم دنبال کارم و .... اما این جا در این سرزمین گل و بلبل سوئدیان چه می کنند ؟ جونم براتون بگه که من از ایران جز اولین نفرهایی بودم که با داشتن پذیرش برای ویزا اقدام کردم چون بابایی با من بود و من فکر کردم خوب طبق گفته های دکتر حتما یه چند باری ما رو به خاطر بابایی بالا و پایین می کنند که بهش ویزا ندهند و خدا می دونه من چه جمله های سوزناکی در ذهنم آماده کرده بودم که به مصاحبه کننده سفارت بگم و پافشاری کنم که من بدون بابایی تا سر کوچه هم نمی رم اما بشنوید که ما چی فکر می کردیم و چی شد بعد از ۲ ماه یه خانم خوش اخلاقی که توی سفارت تشریف دارند به بنده زنگ زدند که تاریخ پاسپورت کمه و بیاید برید پاس بگیرید در صورتی که من دقیقا به اندازه یک سال و یک ماه اعتبار پاس داشتم که ما رفتیم پاس رو با زحمت و مصیبت گرفتیم و اسم بابایی رو اشتباه زده بودند و خلاصه مجبور شدیم ۸۰ هزار تومن برای یک پاس که ....... نمی خوره خرج کنیم و بعد از این همه دردسر ویزا آمد چند ماه ۱۱ ماه و قانون خوشگل اینجا که به کسانی که کمتر از یک سال اینجا اقامت دارند پرشون نومر نمی دهند این یعنی بدبختی اینجا جالب ترین قسمت قضیه این بود که آمدم اینجا دیدم به یکی ۱۴ ماه دادند به یکی ۲ سال و به یکی ۲ سال و ۲ ماه
و به من ۱۱ ماه البته با من ۴ تا از بچه های دیگر هم بودند موقعی که ما مدارکمون رو فرستادیم برای پرشون نومر به ۲ نفر از بچه ها زنگ زدند که پذیرش ۴ ساله دانشگاه رو بفرستید و پرشون نومرتون رو بگیرید که فرستادند و گرفتند و مال من و یکی دیگر از بچه ها رو رد کردند همه با یک جور شرایط خلاصه اون دوستی که با من بود و من هم نامه ای اعتراض نوشتیم و فرستادیم پرشون نومر دوستم رو هم دادند و نامه من رو پس فرستادن که باید زیرش رو امضا کنید امضا کردم و فرستادم هفته پیش که رفتم اداره مالیات ببینم چه خبر یه آقای ایرانی که آنجا کار می کنند گفتند قانون عوض شده و از استکهلم گفتند دیگه به زیر ۱۲ ماه پرشون نومر نمی دهیم و اصلا از اول اداره مهاجرت توی اوبرئو اشتباه کرده که به بچه های دیگر ویزای ۱۴ ماه و ۲ ساله داده بهش گفتند بابا چه کار می کنی اومده درستش کنه به ما ویزای ۱۱ ماهه داده به یکی ده ماهه به یکی ۶ ماهه و به یکی ماهه بعدش هم راحت گفتند ببخشید اشتباه شد خلاصه ما همه با شرایط مساوی رفتیم و من پرشون نومر لعنتی رو نتونستم بگیرم بابایی بیچاره توی ایران به من می گفت عزیزم همه جا آسمون همین رنگه ولی من می گفتم نه بابا اینا مرتب ان آخ آخ صد رحمت به جای خودمون که لااقل اگر اشتباه می شد قابل تغییر بود این ها اشتباه هم که می کنن می گن ببخشید و درست کردن اشتباه نخیر چیزی که اعلام شده دیگه برنمی گرده هی می گفتند اینجا می تونی ادعای خسارت کنی نه بابا جون از این خبرها نیست گفتم این رو بنویسم برای بچه های محترمی که فکر می کنند اینجا مرز حقیقی درستی و راستی و شرایط مساوی است نخیر از این خبرها نیست گرچه که شما هم باور نمی کنید همون طور که من باور نمی کردم ولی این عین حقیقت است خدا کنه آسمون کانادا این رنگی نباشه
امتحانم رو هم دادم من کاملا آماده بودم ولی طرف مقابلم وای یه .......... بود که بیا و ببین آخه بابا تو خدای به اعتماد به نفسی اومدی امتحان بدی یه کلمه هم بلد نیستی حرف بزنی امتحان من رو هم گند زدی ولی امتحان شنیدنی و نوشتنی خوب بود در کل ناراضی نیستم
دلم برای مشهد تنگ شده بغض سنگینی گوشه گلومه کاش که من می تونستم برم مشهد و برگردم دلم برای آنجا تنگ شده اینقدر که دلم برای مشهد تنگ شده برای تهران تنگ نشده خیلی دور شدم خیلی یاد عاشورا تاسوعا بخیر که من آنجا بودم وای که دارم پر پر می زنم