تبليغاتX
روزهای توت فرنگی - مهاجر کانادا
سلام من اینجا که آمدم یه عادت خوب پیدا کردم اونم اینه که شب ها خوابم نمی بره البته شب هایی مثل امشب که فرداش شنبه و فتیله است و از این حرف ها  وای چقدر خوبه که اینجا شنبه تعطیله باور کنید هیچ احساس بدی نسبت به جمعه ندارم چون تعطیل نیست شنبه خیلی بهتره تا وسواس بعداز ظهر جمعه از تنم بره بیرون طول می کشه امروز بعد از یک هفته اینترنتمون وصل شد یعنی از دیشب وصل شده ولی خوب من امروز شروع کردم به نوشتن وای اولین امتحان من یعنی امتحان سوئدی محترم روز ۳ شنبه هستش و من کاملا خونسرد تشریف دارم این اولین بار تو تمام عمرمه آخه اینجا معلم های یا همون اساتید محترم تا به حال یه ده باری راجع به نترسید امتحان هیچ چیز مشکلی نیست و همه اش رو کار کردیم و همیشه وقت دارید دوباره از اول امتحان بدهید و از این حرفها دیگه خلاصه من حسابی خونسردم و انگار نه انگار  اگر آمدم گفتم امتحانم خراب شده بهم بگید می خواستی اینقدر خونسرد نباشی چشمت کور  

امروز یه حس جالبی توی خودم پیدا کردم امروز خدا رو شکر کردم به خاطر اینکه هیچ چیزی رو منظور عصبانیت جدی نمی گیرم وقتی یه چیزی آزارم بده راجع بهش حرف می زنم و بعدش می اندازمش دور دور راحت می بخشم راحت می گذرم خودم امروز از خودم متشکر شدم و خدا رو شکر کردم با اینکه بابایی همیشه به من می گه تو زندگی رو سخت می گیری ولی اصلا اینجوری نیست زندگی برای من سخت نیست من اصلا سخت نمی گیرم یه چیز درگوشی بابایی امروز از خونسردی من به حیرت افتاده درگوشی بهتون بگم مثل اینکه یه کوچولو عصبانی شده ولی بابایی مهربون من همیشه دوست دارم مشکلات و غولش را ما خودمون می سازیم ای وای امشب درجه مثبت بودن رفته بالا هوار تا هیچ فایده ای که نداشته باشه آمدنم اینجا این یه فایده رو داشته دارم صدای پای سکوت رو می شنوم توی گوش هام رو آواز آروم سکوت پر کرده حتی رد شدنش رو از کنار گوشم حس می کنم گوش کنید شما هم می شنوید اینجا بارونی هوا عالی و همه چیز ساکت ساکت به نظرتون من ایرادی چیزی دارم یا آرامش یه چیز طبیعی هان  

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:1  توسط ساغر  | 

من معمولا شب ها خواب نمی بینم ولی دیشب تا صبح اشک ریختم تو خواب و دقیقا هم یادم می یاد حتی صبح که بلند شدم بغض سنگینی توی گلوم پیچیده بود می دونستم تا صبح زار زدم حتی یادم می یاد که چقدر روی پاهام کوبیدم و دوستم رو صدا کردم خواب دیدم که یکی از دوست های خیلی عزیزم رو از دست دادم چقدر حس بد و دردناکی بود صبح تا بلند شدم تلفن رو برداشتم زنگ زدم ایران صدای آروم ش رو که شنیدم آروم شدم یادم اومد چقدر دوستش دارم و چقدر ما از نظر روحی به هم نزدیک هستیم کاشکی آدم با تمام متعلقاتش مسافرت می کرد اون موقع دنیا چقدر لذت بخش تر می شد نه دلم براش تنگ شده و دلم برای مشهد هم تنگ شده خیلی زیاد ولی دلم نمی خواد برگردم دلم می خواد اون ها بیان اینجا خل شدم نه  سپنتای عزیزم دیگه گزارشی ننوشتم بهتر شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:12  توسط ساغر  | 

سلام شب شده اینجا و نسیم خنکی می یاد نسیم رو از پشت پنجره هم می شه احساس کرد دارم کم کم اینجا رو دوست می دارم شاید اگر خانواده ام اینجا بودند دیگه هیچ غصه ای تو دنیا نداشتم  نه به خاطر دلتنگی و وابستگی دلم می خواست برادر و خواهرم هم  از این آرمش بهره ببرند خوب مثل اینکه نسبت به قبل پیشرفت کردم حیف شد نتونستم روزنگار بنویسم

روز ۱ - وقتی رسیدیم بعد از ظهر بود باران نم نم می بارید و من اخمو بودم انگار کتکم زده بودند کرخت کرخت اصلا هیچ حسی نداشتم دلم نمی خواست بمونم خیلی خیلی حالم بد بود و برعکس من بابایی  خدا رو شکر چه ذوقی داشت برام جالب بود من که همیشه به اون می گفتم اگر بریم آنجا تو این جوری می شی دقیقا خودم اون حال و هوا رو داشتم وای چقدر حالم بد بود از این شهر با این همه زیباییش بدم اومده بود اگر توی ایران همچین جایی مسافرت می رفتم حتما هر جایی می ایستادم یه نفس عمیق می کشیدم  و شهر رو با زیبای هاش می بلعیدم ولی تا هفته اول کارم غصه خوردن بود و آه کشیدن برای خودم به بابایی که جرات نداشتم حرف بزنم چون مدام می پرسید آخه عزیزم مگر اینجا چی هست که تو دوست نداری باور کنید خودمم نمی دونستم اصلا نمی شه توصیفش کرد اینا رو برای اون هایی می نویسم که برای اولین بار به این سرزمین یخی وارد می شوند که بدونند منم دقیقا چه حسی داشتم و برای خودم که ببینم حس هام چه تغییری می کنه

الان روز ۲۳ است من حالم خیلی بهتره نمی تونم بگم دقیقا خوب شدم ولی خوب خیلی بهترم امروز برای اولین بار موزیک گوش دادم راستش حالم اینقدر خراب بود که اعصابم حتی کشش موزیک رو هم نداشت ولی الان دارم تغییر می کنم صدای تغییر رو می شنوم اینجا بوراس سوئد است و من هنوز از دهاتمون اون ور تر نرفتم برنامه های زیادی برای خودم دارم و کاملا مشغولم فعلا گرچه که هنوز هم خیال موندن اینجا رو ندارم اینجای یه سکو هست برای پریدن پس باید آماده بشم برای بلندتر پریدن باید دوباره بپرم و این یه تجربه خیلی خوبه دارم یه زبانی رو یاد می گیرم که فقط ۲ صدم درصد مردم دنیا دارند اون رو صحبت می کنند گرچه خیلی وقت ها می گم وای خدا این چه زبانی هستش ولی از انیس عزیزم یاد گرفتم که خوش بین باشم و به جای غر غر کردن فکر کنم من دارم چیزی رو یاد می گیرم که هر کسی بلد نیست و این خودش خیلی خوبه یه زبان جدید یا آدم جدید هستش یا به قول یکی از وبلاگ ها که تازه پیداش کردم یاد گرفتن زبان هر کشور نقطه شروعی برای دوست داشتن مردم اون کشوره خوب دارم می رم ببینم می تونم اینجا رو دوست داشته باشم یا نه اگر هم دوست نداشتم مهم نیست هنوز خیلی جاها هستند که من امتحان نکردم جوهر زندگی در من جریان دارد پس زنده ام من موفق می شم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:2  توسط ساغر  | 

سلام

ساعت اینجا دقیقا ۹ دقیقه به ۱۲ شب شنبه است و من عین چی چی نشستم بیدار و چت می کنم امشب با دوستم صحبت کردم و الان شارژم زده بالای ۱۰۰۰ مثلا قول داده بودم که از اینجا بنویسم ولی باور کنید این تنبلی که همیشه با من هستش نمی گذاره که هفته اول که رسما به سرم زده بود و یه بند به خودم نق می زدم که وای دلم می خواد برگردم نمی خوام بمونم البته تو دلم ها چون پای ثابت همه این کارها و دنبال پذیرش دویدن ها و بدبختی کشیدن ها خودم بودم که این از سکناتم معلومه ان شا الله دیگه توی وبلاگم هست بنابراین به طور رسمی نمی تونستم نق بزنم ولی خوب دیگه ناراحت بودم ولی حالا بعد از گذشت ۲ هفته تازه می بینم که نه بابا تمام ناراحتی بنده به دلیل اینه که فکر می کنم تمام شرایطم همین جوری بوده و الان هم طبق معمول همه چی رو با هم می خوام اینجا خیلی سبزه سبزه سبز اینجایی ها می گن بوراس مثل یک کاسه می مونه که مدام توش بارون می یاد و پر آب راست هم می گن این روستای ما خلاصه ۱۰۰۰۰۰ نفر جمعیت داره و خیلی کوچولوئه ایرانی ام زیاد داره که در بدو ورود استقبال شایانی از ما کردند چون رفته بودند به این مسئولی که ما رو آورده اینجا گفته بودند ان شا الله از سال دیگه دانشگاه پولی بشه که تو نتونی دانشجو بیاری اینجا خرح خورد و خوراک بدک نیست خیلی چیزها ارزون تر از تهران هستش و مثل گوشت و برنج و روغن بعضی چیزها هم مثل میوه و سبزی وای نگین که قیمتش سر به بیابون می زنه بادنجان کیلویی ۷ هزار تومن هستش و سیب پرتقال ۳ و ۴ هزار تومن فکر کنم ولی تخم مرغ و شیر و پنیر ای قیمتش بد نیست نون هم که به سلامتی بسته ای از این تست ها فکر کنم یه چیزی در حدود ۱۴۰۰ باشه خودم خیلی توی اینترنت گشتم برای این اطلاعات ولی الحمدالله هیچی نبود من می نویسم که آیندگان بدونند اینجا از نظر طبیعتی بهشت برین هستش ولی ار مثل بنده لوس و ننرید بدونید روزهای اول جونتون می خواهد از تنتون در بره و همه اش می خواهید برگردید چرا خوب معلومه جانم چون از آرامش زیادی اش وحشت برتون می داره که اگر بکشنتون هم کسی خبر نمی شه بعد می رید توی خیابون ها می بیند تا پاتون رو لب خیابون می گذارید تمام ماشین ها ۱۰ - ۲۰ متر اون طرف تر از خط عابر توقف می کنند تا شمای عزیز از خیابون رد شید و این یادتون می یاره که هر روز توی تهرون عزیزمون داشتیم می رفتیم زیر ماشین قدرتی خدا توی این مملکت یه دونه پلیس هم پیدا نمی شه که برای این ها سوت بزنه و به راه راست هدایتشون کنه هیچی به هیچی نه جریمه ای نه چیزی نه سوتی ای بابا این بدبخت ها بوق هم اصلا ندارند اگر چلاق هم باشی وای می ایستن یه هو می بینی ۴ - ۵ ماشین همه وایستادن در کمال آرامش تا شما رد شوید قدوم مبارکتون رو از خیابان رد شید این بابایی مهربون عزیز من که از خجالت این ها تا چراغ سبز می شه وسط خیابون می دوه و من رو دنبال خودش می کشه  که اینا زیاد معطل نشن . خلاصه ماجرایی داریم فقط نمی دونم واقعا من چه مرگم هست یا بوده الان یه کوشولوش مونده البته فکر کنم از کمبود استرس به این روز افتادم شایدم برام عجیب که آدم ها همه وامیستن پشت سر هم آروم به هم بد و بیراه نمی گن که برو چرا وایسادی و از این حرف ها ولی تنها بدیش اینه که ای بابا شهر ساعت ۶ همه رسما می میرند می رند نمی دونم کجا ناپدید می شوند تا فردا صبح به جون خودم اینا درجه امید به زندگیشون روی هزاره یارو ۱۰۰ سالشه ها به خدا اغراق نمی کنم سنشون بالاست با دوچرخه این ور و اون ور می رن یا از این واکر دارند توی خیابون ها قدم می زنند من نمی دونم چرا اینجا خاک نیست طفلکی گرد و غبارم ندارند دیروز با بابایی دم یه خونه ایی یه کپه خاک دیدیم ذوق فرمودیم  آخ یه چیز جالب دیگه اینا یه جونوری دارند اینجا شکل کلاغ ولی دمش آبیه و یه چیز جالب دیگه اینا کلاغ هاشون لالن به خدا راست می گم گنجشک هاشون همینطور جیک جیک نمی کنن باور نمی کنید ولی واقعا همین طوره باید دفعه دیگه ۲ - ۳ گنجشکی چیزی از سرزمین بیارم تا به این ها یاد بده به خدا این طفلکی ها لالند وای چقدر نوشتم بقیه اش بمونه برای بعد

 تانی گلم عروس خوشگلم مبارک باشه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:48  توسط ساغر  | 

سلام

مدت زیادی هستش که ننوشتم اتفاقات خوبی افتاده یکی از بهترین هاش این بود که تانی جونم بالاخره سلامتی اش رو به دست آورد و این خیلی من رو خوشحال کرد حالا هم که ازدواج می کنه و  ....

اینجا یه شروع دوباره است این جا بوراس سوئد است و من وسط تابستان ژاکت پوشیدم خیلی سرد جالبه که تمام حس های من و بابایی جاشون عوض شده من حسابی سرمایی شدم یه روزی کامل از اینجا می نویسم تا به حال کسی از این روستای ما چیزی ننوشته می خواهم اولین نفری باشم که راجع به اینجا مطلب می نویسم یه دفعه که توی وبلاگا سرچ می کردم به یه وبلاگ برخوردم که توش یه خط از اینجا نوشته بود و بعد هیچی شایدم طفلکی اینجا یخ زده من دقیقا ۱۱ روزه که امدم  خودم باورم نمی شه ادمهای اینجا عجیبند ولی کسی کاری به کارت نداره استادهای دانشگاه و دوره زبان سوئدی خیلی خوب هستند و فعلا ما ایرانی ها اینجا به هم چسبیدیم و کل دانشگاه در حیطه اختیارات ماست فکر کنم یه چیزی حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ تا دانشجوی ایرانی داشته باشیم خیلی از بچه ها پرسیدند من مهاجر استرالیا چه جوری از این جا سر در آوردم

راستش این استرالیا من رو خیلی اذیت کرد برای تایید مدرکم دچار مشکل شدم باید ۲ سال توی ایران فوق می خوندم تا مدرکم به عنوان لیسانس تایید بشه بعدش اقدام هم که می کردم یه سال و نیم حداقل طول می کشید برای کانادا هم ۴ سال انتظار لازم بود تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا درس بخونیم و از این جا برای کانادا اقدام کنیم که می گویند پروسه کانادا از اینجا کوتاه تر تو این ۲ - ۳ سال هم من و بابایی ها درس می خونیم و اگر این صاحبخانه جالب ما اینترنت رو وصل کنه سعی می کنم هر روز بنویسم اینجا سبز سبز عین شمال از بس به شهرزاد جون گفتم خوش به حالت اینجا صبح تا شب ابر و بارون هستش ولی ۷ درجه بالای صفره سرده شاید تا ۱۳ درجه بیاد بالا ولی باد که می یاد می خواهی همون جا یخ ببندی دارم عادت می کنم کلاس  امروز خیلی من رو سرحال اورده همین هستش که قفل زبونم برداشته شده و هی حرف می زنم اینجا من و بابایی لاولی شدیم و تهناییم  فعلا همین ممنون اگر به من سر می زنید دلم می خواست می رفتم عروسی تانی جونم هر کی رفت حتما یاد منم بکنه در ضمن چون قالب وبلاگ یادگاری بود نخواستم عوضش کنم شایدم رفتم استرالیا یه بار دیگه م گفتم من خون جهانگرد ها توی رگ هام جاری منتظر اخبار بعدی باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 14:9  توسط ساغر  |