شدیدا گرفتارم خونه مون شده بازار قبلا
هم همین طوری بود ولی الان دیگه همه چی کف زمینه
۲ شنبه ساعت ۷ و ۴۵ دقیقه بالاخره دارم می رم فکر نکنم بتونم تا اون موقع بنویسم برام دعا کنید ارامش عجیبی دارم مثل روز عقدم که از شدت ارامش به خمیازه افتاده بودم
خوب سعی می کنم بازم بنویسم تا بعد
این که دوباره منم
که وای من نمی دونم چه احساسی دارم
از صبح تا حالا دارم چمدون می بندم باور کنید خدایش رو بخوایید بنده دارم تشریف می برم قطب این قدر لباس سرمایی برداشتم که حتما آنجا می پزم
امروز مادر خواهر و بردار و پدر ای بابا
منظور این عقل ناکامل بنده که از پریروز به طور کل مرخصی رفته خانواده شوشوی مهربان است آمده بودند خونمون کمک مون من هم عین این بچه ننه ها نشستم که تمام لباس ها و وسایل م رو مامان شوشو جمع کنه چی کی با من هستید من هیچم لوس نیستم داشتن کمکم می کردند دیگه بعدشم تازه خیلی از خودم متشکر شدم یادم افتاد وای من برم آنجا تهنا حتما لولو ها می خورندم حالم از خودم به هم خورد اه اه (تازه شم به بابایی گفتم که اصلا من می ترسم اه اه حالم بد شد از خودم ) سریع راه افتادم آمدم تو اینترنت وای دوستای عزیزم


سپنتا ی عزیز و انیس عزیز و مهربون خودم آرزوی نازنین به هم تبریک گفتند و برام آرزوی موفقیت کردند وای دوباره اون حس گوگولی خوشحالیم برگشت
من خوشحالم وای اگه خوشحال نباشم از این که این همه دوستای خوب دارم حتما ..... از همه تون ممنون با دوستام تو هر جای دنیا که باشم تنها نیستم دوستتتون دارم
فقط جای یکی خالیه تانی گلم
دلم برات خیلی تنگ شده همیشه منتظرم به سلامتی برگردی و دوباره برام بنویسی عزیز دلم
تلاش من بالاخره بعد از ۳ سال نتیجه داد من بیززززززززززززززززززززززاااااااااااااااااااااااااا گرفتم ( به قول بابایی جونی مهربون ) که ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه بعد از نیم ساعت شماره گیری بالاخره با سفارت تماس گرفتیم و گفتند اول آگوست ویزامون ( یا به قول گلم بیزامون) صادر شده ![]()
![]()
![]()
![]()
