تبليغاتX
روزهای توت فرنگی - مهاجر کانادا
اینحا بوراس است صدای من را از سوئد می شنوید من دیروز رسیدم و الان توی ساختمان دانشگاه هستم هوا عالی هستش ولی من شدیدا از دیشب مرض های مختلف گرفتم از خودم شرمنده ام ولی اگر بابایی نبود حتما فرار  خیلی حس عحیبی هستش فردا اینترنت می گیریم می نویسم این فارسی نداره مامان  دوباره می یام

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:55  توسط ساغر  | 

سلام

شدیدا گرفتارم خونه مون شده بازار قبلا هم همین طوری بود ولی الان دیگه همه چی کف زمینه ۲ شنبه ساعت ۷ و ۴۵ دقیقه بالاخره دارم می رم فکر نکنم بتونم تا اون موقع بنویسم برام دعا کنید ارامش عجیبی دارم مثل روز عقدم که از شدت ارامش به خمیازه افتاده بودم  خوب سعی می کنم بازم بنویسم تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:54  توسط ساغر  | 

سلام

  این که دوباره منم  Wakka Wakka که وای من نمی دونم چه احساسی دارم Belly Laugh  از صبح تا حالا دارم چمدون می بندم باور کنید خدایش رو بخوایید بنده دارم تشریف می برم قطب این قدر لباس سرمایی برداشتم که حتما آنجا می پزم

امروز مادر خواهر و بردار و پدر ای بابا  
Anybody Home?
 منظور این عقل ناکامل بنده که از پریروز به طور   کل   مرخصی رفته خانواده شوشوی مهربان است آمده بودند خونمون کمک مون من هم عین این بچه ننه ها نشستم که تمام لباس ها و وسایل م رو مامان شوشو جمع کنه چی کی با من هستید من هیچم لوس نیستم داشتن کمکم می کردند دیگه بعدشم تازه خیلی از خودم متشکر شدم یادم افتاد وای من برم آنجا تهنا حتما لولو ها می خورندم حالم از خودم به هم خورد اه اه (تازه شم به بابایی گفتم که اصلا من می ترسم اه اه حالم بد شد از خودم ) سریع راه افتادم آمدم تو اینترنت وای دوستای عزیزم  Big Hug  سپنتا ی عزیز و انیس عزیز و مهربون خودم آرزوی نازنین به هم تبریک گفتند و برام آرزوی   موفقیت کردند وای دوباره اون حس گوگولی خوشحالیم برگشت I Love Youمن خوشحالم وای اگه خوشحال نباشم از این که این همه دوستای خوب دارم حتما ..... از همه تون ممنون با دوستام تو هر جای دنیا که باشم تنها نیستم دوستتتون دارم

فقط جای یکی خالیه تانی گلم I Miss Youدلم برات خیلی تنگ شده همیشه منتظرم به سلامتی برگردی و دوباره برام بنویسی عزیز دلم





+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 20:36  توسط ساغر  | 

خوب دست ها بالا حالا دست آها دست بزنین بازم دست بزنین تا بگم که

تلاش من بالاخره بعد از ۳ سال نتیجه داد من بیززززززززززززززززززززززاااااااااااااااااااااااااا گرفتم ( به قول بابایی جونی مهربون ) که ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه بعد از نیم ساعت شماره گیری بالاخره با سفارت تماس گرفتیم و گفتند اول آگوست ویزامون ( یا به قول گلم بیزامون) صادر شده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:56  توسط ساغر  | 

سلام لطفا دمپایی و تخم مرغ ها رو از کنار دستتون بردارید برداشتید خوب من هنوزم منتظرم و ویزا نگرفتم  از صبح تا شب این واژه توی مغزم تکرار می شه بابایی مهربونم هم کلافه شده هی راه می ره می گه پس چرا بیزامون نیومد من نمیدونم خودم رو دلداری بدم یا اونو  نمی خوام بار منفی توی بلاگم منتقل کنم مطمئن باشید اگر هر خبری بشه زودی می یام می نویسم ۲۹ بلیط دارم قرارداد خونه و خوابگاه رو هم دیروز پست کردم ولی هنوز بی ویزا هستم ببخشید هیچ مغزم کار نمی کنه سعی می کنم مرتب بنویسم مرسی که حالم رو می پرسین همه تون رو دوست دارم برام دعا کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:21  توسط ساغر  | 

قشنگترین حادثه هستی همان نگاه همیشه مهربان تو ست عزیز دلم از خدا ممنونم خیلی زیاد  عزیز دلم تولدت مهم ترین حادثه هستی منه دوستت دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی می یاد  همیشه شاد و سلامت باشی نازنینم

تولدت مبارك شيرينم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:11  توسط ساغر  |