براي تو مي نويسم كه از ديروز آشفته افكارم كردي ديروز وقتي وبلاگت رو مي خوندم به چيزهاي عجيبي برخوردم كه من رو آشفته كرد مي دوني چيزي كه من از نسل تو فهميده بودم دنياي عجيبي بود كه اصلا دلم نمي خواست وارد اون بشم ولي تو من رو يه دفعه هل دادي توي اون دنيا و من ديدم اون چيزي رو كه بايد مي ديدم ديدم تو آرشي آرش كمانگير كسي كه مدتي بود حتي داستانش رو هم نداشتيم يا كورش يا نمي دونم يكي از همين پهلوون ها تو افسانه هاي سرزمينم فقط حالا مي دونم واسه چي رفتي جنگيدي حالا مي دونم كه عاشق بودن و رفتن يعني چي حالا مي دونم سينه سپر كردن براي دختراي مثل گل سرزمينت يعني چي وقتي خوندم كه تو هم مي دونستي چقدر به زنان مظلوم سرزمينت ظلم شده بغض و باز بغض و باز بغض وقتي احساسات پاكت رو عاشق شدن هاي متفاوتت رو خوندم بغض و باز هم بغض بغض از ديشب گلو گيرم شده كاش احساسات من هم رقيق بود مثل تو كه با ديدن يك هم نوع در فقر اشك مي ريختي و دلت سبك مي شد ولي من هنوز بغض دارم و بغض احساساتت ناب بود ناب ناب كامنت و نوشته هاي دوستات رو هم خوندم تو حاجي و نمي دونم برادر و از اين حرفها نبودي فقط داني بودي دانيال امپراطور ژوليوس سزار خيلي از من بزرگتر بودي ولي حرف ها ت رو مي فهميدم نمي گفتي بايد اخم كنيم حتي نماز امام زمان خوندنت هم جالب بود خواسته هات هم همه اش آسموني نبود (به قول اخراجي ها حور العين بهشتي هم نمي خواستي ) فقط يه دنيا احساس بودي و احساس كاش بودي اي كاش بودي دلم مي سوزد از رفتن تو و آدمهايي مثل تو دلم مي سوزد چرا من نبايد شما را ببينم چرا ما تمام بچه هاي هم نسل من نبايد حقيقت وجود شما رو ببينند و اينكه شما هم دقيقا مثل مني با همون احساسات و حتي همون ترس ها و اينكه خيلي دير شده خيلي دير كاش اينقدر دير نشده بود كاش من هم مي تونستم نظراتت رو داشته باشم براي تو نوشتم جواب من رو بده تو كي هستي آخه دوستات هم مثل خودت تو ي جامعه گمند پس من از كجا بفهمم كي بودي بيا و كمكم كن دلم نمي خواد تو كه اينقدر خوبي فراموش بشي تو حرف مي زني مگه نه پس بايد با من حرف بزني من منتظرم
من دوباره برگشتم چه هوای خوب و خوشگلی شده نه درخت ها سبز سبزند
کم کم داره بوی تابستون می یاد بویی که موقع روشن کردن کولر آبی می یاد من رو همیشه یاد تابستون می اندازه و بی خیالی و آرامش و ۴ و ۵ تا کتابی که تازه از دست مامانم آزاد شده بودند (مامانم کتاب های داستان من رو قایم می کرد که من در طول سال تحصیلی فقط درس بخونم) وای یه ظرف قور قوره ترشم می گذاشتم بالای سرم و می خوندم و می خوندم چه لذتی داشت واقعا
وای وای من تا اطلاع ثانوی رژیم خفنی گرفتم
که بیا و ببین الان ۵ روزش رفته و ۱۰ روز دیگه مونده بگذارید ببینم نتیجه می ده یا نه بعد براتون می نویسم وای من طفلی عاشق غذا خوردنم کاشکی هم غذاهای درست و حسابی ساندویچ و پیتزا و از این جور چیزها فعلا که سر شرط آنتالیایی که با بابایی جونم بستم رژیم سخت گرفتم اگر همسر مهربان من رو برد بفهمید من برنده شدم بهم تبررییییییییکککککککک بگید لااقل دلم خنک بشه که اینهمه نخوردنم فایده داشته باشه لااقل
خوب نمایشگاه کتاب هم باز شده ولی من امسال نمی تونم کتاب بخرم چون بابایی گفته که حواسم به تجهیزاتی که دارم هی می خرم و دور و بر خودم انبار می کنم باشه که زیاد نشه آخه من چی کار کنم که دستم می لرزه وقتی کتاب می بینم
خوب غر غر بسه آفتابی باشید و درخشان همه چیز خوب پیش می ره اگر شما بخواهید مطمئن باشید
وبلاگ نازنینم که باهاش بهترین دوستای زندگیم رو پیدا کردم هم یه ساله شد چقدر زود گذشت و چقدر خوبه که آدم این همه دوست خوب داشته باشه که حتی پشت عنوانهای مجازی شون بهت نزدیک نزدیکند تولدت مبارک وبلاگ جونم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()