راستش من خیلی اینجا زحمت کشیدم الانم وضعیت اجتماعی ام به عنوان یه فارغ التحصیل بد نیست ولی خسته شدم واقعا از دویدن های بی علت از کار کردن بدون اینکه ذره ای به معلوماتت اضافه بشه از این که در دانشگاه به روی من که عاشق درس خوندن هستم بسته است و تازه مدرکش هم فایده ای نداره خسته شدم خسته شدم از بس مردم اومدن و رفتند و حرف زدند یکی از بچه ها توی کامنت های گلدونه جون نوشته بود که مردم اون طرف دنیا اصلا برای همدیگر مهم نیستند که بخواهند راجع به هم حرف بزنند اما آیا آزار دادن کسی با حرف نشانه محبت نمی دونم ما کی هستیم مگه چه برتری نسبت به نژاد های دیگه داریم که اینقدر متعصب هستیم بابا ما هم مثل بقیه آدم ها هستید تا طرف می خواهد حالا که رفته یه خورده از عقاید آزار دهنده اش دور بشه هزار تا انگ بهش می بندیم آره دیگه بی خیال شده رفته اونجا مثل اونطرفی ها شده بی عاطفه شده و هزار تا برچسب دیگه اما ما ها که اینطوری نیستیم می خواهم ببینم چه دسته گلی به سر دنیا زدیم ما که از عاطفه زیادمون داریم همدیگر رو خفه می کنیم چه کار کردیم آخه تو این مملکت خوشگل و گل و بلبل ما می خوام ببینم کدوم جوونی می تونه بدون کمک پدر و مادرش راحت خونه بخره کار کنه نه پشت میز نشینی کار کاری که بتونه با پولش زندگی کنه نه اینکه صد جا کار کنه شب به شب که می یاد توان صحبت کردن هم نداشته باشه آخرش هیچی که هیچی من دلم می خواهد بدونم چرا هر جا هم که می ریم راضی نیستیم امکانات بهمون می دهند می گذارند درس بخونیم آرزوهامون رو برای بچه هامون برآورده می کنند و هزار تا مزیت دیگه حالا پولش رو هم می گیرند برای خودمون خرج می کنند باز هم ناراضی هستیم سنگ اینجا رو به سینه می زنم که ای وای ما فلان هستیم قدر قدرتم والا شوکتیم حالا چرا اومدیم اینجا رفتیم روی ساختمون کار می کنیم بابا چه عیبی داره نمی دونم می دونم شاید حرفهام به هم ربط نداشته باشه ولی به خدا اعصابم به هم ریخته کاش یه کمی از این همه ادعامون کم می کردیم کاش می دیدیم توی کشور خودمون با این افغانی های بیچاره چه می کنیم بعد جایی دیگه که می ریم اگر واقعا کار کنیم و انسانهای خوبی باشیم با ما چه رفتاری می کنند من دارم می رم چون دیگه نمی خوام تا تصادف شد از ترس به خودم بلرزم که یه بچه از توی ماشین با یه شمشیر گنده تر از خودش نیاد بیرون و یقه همسر مهربان من رو بچسبه و من تنم بلرزه از ترس دلم نمی خواهد برم مسافرت چون زهرمارم می شه می خواهم برم به خاطر اینکه نمی خواهم بدبختی بکشم آخرش هم به هیچ جا نرسم خسته شدم واقعا از این همه استرس از ترس جنسیتم خسته ام از وقتی که دوستم رو دیدم که جگر گوشه اش رو ازش جدا کردند دادند به شوهر معتاد
آخه چی بگم من خسته ام خیلی خسته ام دیگه نمی تونم خودم رو گول بزنم نمی خواهم تو ۴۰ سالگی پیر بشم می خواهم زندگی کنم می خواهم وزش باد رو توی موهام حس کنم می خواهم با صدای بلند بخندم بلند بلند بدون ترس از حرف و نگاههای اطرافیان می خواهم بخندم بدون اینکه بترسم بعدش از دماغم در بیاد دلم می خواهد کار کنم و جواب بگیرم نه اینکه بقیه از ترس پست و مقامشون هیچ میدونی به من ندهند می خواهم راحت باشم به خاطر همین می خواهم برم من انسانم جدا از پیشینه فرهنگی که دارم خیلی هم بهش مفتخر هستم انسانم اگر انسان خوبی باشم سراسر جهان مورد احترامم ارزش آدم ها نه به اموالشون هست و نه به پوششون به درون و وجودشون می خواهم برم جایی که به خودم ارزش بدن دوستم داشته باشند و منم دوستشون داشته باشم
راستي 5 سالگرد وبلاگ هاي فارسي است ![]()
مبارك باشه به همه وبلاگي هاي عزيز اونايي كه من حدود 5 و 6 ماهه دارم باهاشون زندگي مي كنم هما جون و الهام جون و فسقلي اش و ويولت نازنين و آقا داوود (البته وبلاگ جديد التاسيس ايشون ) و امين آقا و الهام جون زير آسمان استراليا و تاني نازنينم و يسنا جون و مامي مهربونش و گلدونه مهربون و گردويي ( شاينا جون) و ملودي خانم شيطون واقعا زندگي با همه اينها شيرين و دوست داشتني هستش همه تون رو دوست دارم از صميم قلبم واقعا باهاتون زندگي مي كنم براتون نگران مي شم ذوق مي كنم هدف اوليه اين وبلاگ چيز ديگري بود ولي حالا موضوع فرق مي كنه از توش بوي زندگي و دوستي دوستان مهربوني مي ياد كه من با همه شون زندگي مي كنم و دوستشون دارم تا هستند هيچ كجاي دنيا تنها نيستم ![]()
![]()
![]()