امشب دوباره یاد اون روزها افتادم فیلم دلشکسته من و برد به اون روزهایی که تجربه کردم (مخصوصا این که تو شبیه شهاب حسینی بودی یادمه اون روزها سریال تب سرد رو نشون می داد هر کی می گفت امیر چه شکلیه می گفتم شبیه شهاب حسینیه گرچه که اون سال توی تی وی توی شب شعر دوران فاطمیه نشونت دادند) یاد چشمهای پاک تو افتادم بابایی مهربونم یادم امد که من هم بهت می گفتم یعنی سنگفرش خیابان از من خوشگلتره چرا اینقدر پایین رو نگاه می کنی یاد تو افتادم یاد تو و دلت که من و گرفت و برد و برد یاد تو که عشقت من رو با جلوه های دیگه ای آشنا کرد اصلا انگار این فیلم قصه من و تو بود عزیز دلم یاد خودم که به خاطر تو چادر به سر کردم آخه عاشقت شده بودم دلبستگی هام همه رنگ عوض کرده بودند آخ که چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده یاد محرم همون محرمی که برای اولین بار من تو کوچه و خیابون کشید یاد چشمهای پر از اشک تو و یاد دل خودم که اون روز بارید به خاطر همینه که صدای عشق برای من صدای محرم عزیز دلم اولین بار عشق امام رضا رو هم تو به من نشون دادی وقتی توی صحن نشسته بودیم یادت هست اخ عزیز عزیزم چقدر درد عشق شیرینه یادمه چقدر برای تو گریه کردم برای چشمهای مهربون و معتقدت یادمه دست عشقه تو بود که من رو وارد حسینیه ها کرد دست عشق تو من رو گرفت و با خودش برد و یه عالمه چیزهای خوب نشونم داد به خاطر همینه حالا تا مشکلی پیدا می کنم پناه می برم به چادرم پناه می برم به محرم پناه می برم به امام رضا عزیز عزیزم دریچه که تو باز کردی هنوز بسته نشده گرچه که من و تو ازش دور شدیم عزیز عزیزم ولی هنوز هست کاشکی می شد برگردیم دلم دوباره همون روزهای سادگی رو می خواهد دلم دوباره همون روزهای عاشقی رو می خواهد روزهایی که چشمهای پرمهر انگار از روی چادر من رو نوازش می کرد روزهایی که دست من رو گرفتی و عاشقم کردی عاشق محرم عاشق امام رضا و عاشق همه چیزهای خوب عشق من عاشقتم ممنون که در تمام خوبیهای دنیا رو به روم باز کردی همیشه مدیون عشقتم

پینوشت این پست مخاطب خاص دارد شما به خودتون نگیرید![]()
بعد از روزهای گرمی که براتون توی هفته پیش نوشتم دوباره هوا سرد شد و بارون گرفت اون هم چه بارونی و الان دوباره هوا سرده و ما دوباره کاپشن به تن شدیم به سلامتی
ولی بازم همه جا چنان سبزه که این طبع اردیبهشتی من صبح به صبح کیف می کنه
حالا می فهمم این بیچاره ها چرا تا افتاب می شد ولو می شدند جلوی افتاب از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خودمم این طوری شدم
ولی خوب این هم هست که من هنوز از آفتاب خوشم نمی یاد اینجوری دوست دارم ولی نه همیشگی اصلا افتاب اینجا یه جور دیگه است و من با این قضیه همه جا آسمون همین رنگه اصلا موافقتی ندارم چون رنگ اسمون اینجا وافعا فرق می کنه
( ای اروپا زده بدبخت خودم گفتم که کسی نگه
) خلاصه این که اینجوریه اوضاع بعدشم من یه مرض دیگه گرفتم به عنوان مرض خواب تا می رم خونه به بابایی می گم آخ جون من می خوابم بعدشم مثل بچه آدم ساعت ۱۰ می رم تو رختخواب و می خوابم به جون خودم تا خود صبح
الهی بمیرم که اون روز عزیز دلم زنگ زده بود و من خواب بودم و نتونستم باهاش صحبت کنم ببخششششششش ترو خدا ![]()
![]()
بعد یه خبر دیگه که دارم این هستش که بردارشوهرم و دوستم (خوشم نمی یاد بگم جاری ام ) دارن از ایران می یان همین چند روز دیگه که دقیقا مقارن هستش با امتحانهای بنده
من که دارم کیف می کنم گور بابای درس بزن کف بزن کف بلنده رو
خلاصه دیگه اوضاعی داریم از این ور ناخن می جوییم بابت امتحانها از اون ور خوشحالیم واسه این که این ها می خوان بیان و ما خوش بگذرونیم اوضاعی هستش واسه خودش
و یک خبر دیگه این که بنده دیروز کمی مونده بود به سلامتی در این سرزمین امنننننننننن گل و بلبل سکته کنم بابایی مدتی هستش که به خاطر زبان سوئدی محترم داره توی یه مغازه کار می کنه دیروز بعد از ظهر طرفهای ساعت ۶ و ۷ بود که یکی امد تو مغازه و شروع کرد به خرید این رو می خواهم و اون رو می خواهم اقای که صاحب مغازه هستند هم نبودند خلاصه بابایی بهشون زنگ زدند و گفتند این داره اینجوری خرید می کنه و کارت دوستش که سن بالا داره جواب نمی ده ولی کارت این یکی جواب می ده (مغازه ای که بابایی کار می کنه یه سوپر مارکت ) خلاصه این که به سن پایین ۱۸ هم کسی سیگار و ابجو حق نداره بفروشه بعد بابایی چک کرد دید سن یارو مناسبه بعد باز پرسید و اقای صاحب مغازه گفت عیب نداره خلاصه اینها کلی خرید کردند که ما دیگه واقعا ترسیدیم بعدشم این که اینجا یه قانونی داره که شما می تونی از کارت اعتباری که کدش رو فراموش هم کردی استفاده کنی البته با کارت شناسایی خلاصه این کارت هم همین جوری بود این دو تا که مسلمون و سیاه پوستم بودند دوباره خرید کردند ما دیدیم این یه نگاه می کنه به این چیزها هی می گه این رو بده اون رو بده دوباره زنگ زدیم به این اقای صاحب مغازه گفت نگهش دارین که من بیام بابایی بهش گفت که یه ذره وایسا که صاحب مغازه بیاد که تو می خواهی اردر بدی برای هفته بعد بتونی این کار رو بکنی بعد یارو گفت که نه من همه چیز رو برات می نویسم خلاصه کارتش رو از دست بابایی گرفت و فرار کرد و بابایی هم احساس قهرمانی دنبالش تو خیابون که اتفاقا ماشین پلیس رو هم دید و بهشون گفت که دنبالشون برن البته پلیس ها نتونستن بگیرنشون خلاصه این که من تجدید نظر می کنم در امنیت اینجا من خیلی ترسیدم و به بابایی گفتم که حق نداره دنبال کسی بدوه و از این قهرمان بازی ها در بیاره خسارت پولی رو می شه جبران کرد ولی خدای نکرده خسارت های دیگه تا عمر داری جبران نمی شه خلاصه این هم ماجراییی بود حتما کارت دزدی بوده و این ها تا می تونستند می خواستند خالی اش کنن حسابی
وای هنوزم تنم می لرزه بهش فکر می کنم چیز جالبی که بهتون بگم شما نمی تونین دزد بزنید چون بعدش می ره ازتون شاکی می شه حق ندارین اگر مثلا دزد ماشین تون رو تو خیابون دیدین بپرین سرش و کتک کاری کنین چون اون موقع شما مجرمین این ها معتقدند مملکت قانون داره و شما هم بیمه هستین بقیه ش هم به شما هیچ ربطی نداره
خلاصه این که قدر کتک کاری کردن توی سرزمین گل و بلبل رو بدونین که حق ندارین اینجا از این کارها بکنین
پینوشت - اطاعت امر کاپیتان ![]()
خوش باشید و خیلی خوش بگذرونید