تبليغاتX
روزهای توت فرنگی - مهاجر کانادا
سلام روزهای بارانی و ابری سوئد دیگر به نظرم نمی اید انگار از هیچ چیزی لذت نمی برم جاری و برادر شوهرم هم امدند و رفتند خدا رو شکر هوا زیاد هم بد نبود یک کمی سرد بود ولی خوب اونم طی شد این روزها احساس خفگی می کنم امروز که واقعا حس می کنم دارم می میرم امروز صحنه ای که من دیدم صحنه مرگ یه  دختر بود یه دختر جلوی چشمام دراز شد از دماغ و دهنش خون ریخت و مرد به همین سادگی یه دختر یه خواهر یه عشق یه موجود زیبا اما چرا ؟؟؟؟؟؟؟من هنوز ماتم گردنم به شدت درد می کنه دستام می لرزه یاد حرف مرجان می افتم چه مادرهایی که منتظرند فرزندانشون با ترس برگردند خونه اخ جواب افتادن این ماه رو کی می خواهد بده هیچ چیزی اینقدر ارزش نداره که به خاطرش خون یه همچین سروی بریزه روی زمین وای که داغون شدم پس کی تموم می شه چه چیزی چه ارمانی چه شخصی چه کسی می تواند ذره ای از داغ این نازنین را سبک کند خدایا خودت به فریاد همه برس خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بسه خدا

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:59  توسط ساغر  | 

سلام

امشب دوباره یاد اون روزها افتادم فیلم دلشکسته من و برد به اون روزهایی که تجربه کردم (مخصوصا این که تو شبیه شهاب حسینی بودی یادمه اون روزها سریال تب سرد رو نشون می داد هر کی می گفت امیر چه شکلیه می گفتم شبیه شهاب حسینیه گرچه که اون سال توی تی وی توی شب شعر دوران فاطمیه نشونت دادند) یاد چشمهای پاک تو افتادم بابایی مهربونم یادم امد که من هم بهت می گفتم یعنی سنگفرش خیابان از من خوشگلتره چرا اینقدر پایین رو نگاه می کنی یاد تو افتادم یاد تو و دلت که من و گرفت و برد و برد یاد تو که عشقت من رو با جلوه های دیگه ای آشنا کرد اصلا انگار این فیلم قصه من و تو بود عزیز دلم یاد خودم که به خاطر تو چادر به سر کردم آخه عاشقت شده بودم دلبستگی هام همه رنگ عوض کرده بودند آخ که چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده یاد محرم همون محرمی که برای اولین بار من تو کوچه و خیابون کشید یاد چشمهای پر از اشک تو و یاد دل خودم که اون روز بارید به خاطر همینه که صدای عشق برای من صدای محرم عزیز دلم اولین بار عشق امام رضا رو هم تو به من نشون دادی وقتی توی صحن نشسته بودیم یادت هست اخ عزیز عزیزم چقدر درد عشق شیرینه یادمه چقدر برای تو گریه کردم برای چشمهای مهربون و معتقدت یادمه دست عشقه تو بود که من رو وارد حسینیه ها کرد دست عشق تو من رو گرفت و با خودش برد و یه عالمه چیزهای خوب نشونم داد به خاطر همینه حالا تا مشکلی پیدا می کنم پناه می برم به چادرم پناه می برم به محرم پناه می برم به امام رضا عزیز عزیزم دریچه که تو باز کردی هنوز بسته نشده گرچه که من و تو ازش دور شدیم عزیز عزیزم ولی هنوز هست کاشکی می شد برگردیم دلم دوباره همون روزهای سادگی رو می خواهد دلم دوباره همون روزهای عاشقی رو می خواهد روزهایی که چشمهای پرمهر انگار از روی چادر من رو نوازش می کرد روزهایی که دست من رو گرفتی و عاشقم کردی عاشق محرم عاشق امام رضا و عاشق همه چیزهای خوب عشق من عاشقتم ممنون که در تمام خوبیهای دنیا رو به روم باز کردی همیشه مدیون عشقتم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:25  توسط ساغر  | 

فکر می کنم به چیزهای نامفهمومی که بعد از هر خشونتی می مونه به گریه های فرو خورده و اشک های ریخته به سعی در فراموشی به این که تمام شد و باز هم محافظت از دلی که مظلوم و بیگناه است با دستهای خونین از زخم درد حرف فکر می کنم که با هر حرفی کدوم طرف دل انسان می ریزد فکر می کنم به خوبی های عطا شده با محبت اما باز هم خونهای ریخته دل را می بینم از حرف های زده شده تحقیرهای مداوم تکرار مداوم لطفها تکرار مداوم اشتباهات برای هر بار هزار بار اشتباهات بزرگ بزرگ نزدیک قتل نزدیک ادم کشی و سکوت و سکوت و سکوت انگار هیچ صدایی نمی یاد انگار همه چیز رو سکوت برداشته انگار همه چیز رو با خودش برده شاید هم دیگه کرخت شده و هیچ صدایی نمی شنوه شاید دل هم لال شده چون دیگه از حرف زدن می ترسه از نفهمیده شدن از خشونت از همه چی یک بی حسی نرم و کامل و یک بی صدایی و تمایل به نشستن و نگاه کردن شاید هم داد شاید هم خشونت از خود برای سکوت  

پینوشت این پست مخاطب خاص دارد شما به خودتون نگیرید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:10  توسط ساغر  | 

سلامممممم خوبین

بعد از روزهای گرمی که براتون توی هفته پیش نوشتم دوباره هوا سرد شد و بارون گرفت اون هم چه بارونی و الان دوباره هوا سرده و ما دوباره کاپشن به تن شدیم به سلامتی ولی بازم همه جا چنان سبزه که این طبع اردیبهشتی من صبح به صبح کیف می کنه حالا می فهمم این بیچاره ها چرا تا افتاب می شد ولو می شدند جلوی افتاب از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خودمم این طوری شدم ولی خوب این هم هست که من هنوز از آفتاب خوشم نمی یاد اینجوری دوست دارم  ولی نه همیشگی اصلا افتاب اینجا یه جور دیگه است و من با این قضیه همه جا آسمون همین رنگه اصلا موافقتی ندارم چون رنگ اسمون اینجا وافعا فرق می کنه ( ای اروپا زده بدبخت خودم گفتم که کسی نگه ) خلاصه این که اینجوریه اوضاع بعدشم من یه مرض دیگه گرفتم به عنوان مرض خواب تا می رم خونه به بابایی می گم آخ جون من می خوابم بعدشم مثل بچه آدم ساعت ۱۰ می رم تو رختخواب و می خوابم به جون خودم تا خود صبح  الهی بمیرم که اون روز عزیز دلم زنگ زده بود و من خواب بودم و نتونستم باهاش صحبت کنم ببخششششششش ترو خدا  بعد یه خبر دیگه که دارم این هستش که بردارشوهرم و دوستم (خوشم نمی یاد بگم جاری ام ) دارن از ایران می یان همین چند روز دیگه که دقیقا مقارن هستش با امتحانهای بنده من که دارم کیف می کنم گور بابای درس بزن کف بزن کف بلنده رو  خلاصه دیگه اوضاعی داریم از این ور ناخن می جوییم بابت امتحانها از اون ور خوشحالیم واسه این که این ها می خوان بیان و ما خوش بگذرونیم اوضاعی هستش واسه خودش

و یک خبر دیگه این که بنده دیروز کمی مونده بود به سلامتی در این سرزمین امنننننننننن گل و بلبل سکته کنم بابایی مدتی هستش که به خاطر زبان سوئدی محترم داره توی یه مغازه کار می کنه دیروز بعد از ظهر طرفهای ساعت ۶ و ۷ بود که یکی امد تو مغازه و شروع کرد به خرید این رو می خواهم و اون رو می خواهم اقای که صاحب مغازه هستند هم نبودند خلاصه بابایی بهشون زنگ زدند و گفتند این داره اینجوری خرید می کنه و کارت دوستش که سن بالا داره جواب نمی ده ولی کارت این یکی جواب می ده (مغازه ای که بابایی کار می کنه یه سوپر مارکت ) خلاصه این که به سن پایین ۱۸ هم کسی سیگار و ابجو حق نداره بفروشه بعد بابایی چک کرد دید سن یارو مناسبه بعد باز پرسید و اقای صاحب مغازه گفت عیب نداره خلاصه اینها کلی خرید کردند که ما دیگه واقعا ترسیدیم بعدشم این که اینجا یه قانونی داره که شما می تونی از کارت اعتباری که کدش رو فراموش هم کردی استفاده کنی البته با کارت شناسایی خلاصه این کارت هم همین جوری بود این دو تا که مسلمون و سیاه پوستم بودند دوباره خرید کردند ما دیدیم این یه نگاه می کنه به این چیزها هی می گه این رو بده اون رو بده دوباره زنگ زدیم به این اقای صاحب مغازه گفت نگهش دارین که من بیام بابایی بهش گفت که یه ذره وایسا که صاحب مغازه بیاد که تو می خواهی اردر بدی برای هفته بعد بتونی این کار رو بکنی بعد یارو گفت که نه من همه چیز رو برات می نویسم خلاصه کارتش رو از دست بابایی گرفت و فرار کرد و بابایی هم احساس قهرمانی دنبالش تو خیابون که اتفاقا ماشین پلیس رو هم دید و بهشون گفت که دنبالشون برن البته پلیس ها نتونستن بگیرنشون خلاصه این که من تجدید نظر می کنم در امنیت اینجا من خیلی ترسیدم و به بابایی گفتم که حق نداره دنبال کسی بدوه و از این قهرمان بازی ها در بیاره خسارت پولی رو می شه جبران کرد ولی خدای نکرده خسارت های دیگه تا عمر داری جبران نمی شه خلاصه این هم ماجراییی بود حتما کارت دزدی بوده و این ها تا می تونستند می خواستند خالی اش کنن حسابی وای هنوزم تنم می لرزه بهش فکر می کنم چیز جالبی که بهتون بگم شما نمی تونین دزد بزنید چون بعدش می ره ازتون شاکی می شه حق ندارین اگر مثلا دزد ماشین تون رو تو خیابون دیدین بپرین سرش و کتک کاری کنین چون اون موقع شما مجرمین این ها معتقدند مملکت قانون داره و شما هم بیمه هستین بقیه ش هم به شما هیچ ربطی نداره خلاصه این که قدر کتک کاری کردن توی سرزمین گل و بلبل رو بدونین که حق ندارین اینجا از این کارها بکنین

پینوشت - اطاعت امر کاپیتان

خوش باشید و خیلی خوش بگذرونید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:25  توسط ساغر  | 

سلام این چند روز اینقدر هوای سوئد خوب بود که ادم احساس می کرد درست وسط بهشته همه جا سبز شده و هوا گرم خورشید دقیقا مستقیم به زمین می تابه و باد ملایمی می وزه که تو رو نوازش می کنه و رد می شه همه جا سبز شده و شکوفه های صورتی روی درختها دارن خودنمایی  می کنن واقعا باید خدا رو شکر کرد بعضی موقع ها یادم می ره که کجا بودم و کجا هستم یادم می ره که باید هزار بار شکر کنم به خاطر همین هوای لطیف و به خاطر همین ارامشی که دارم شدیدا بوی تابستون می یاد اون تابستانهای خوب بچه گی ام خلاصه این که خدا رو واقعا شکر می کنم با وجود تمام مشکلاتی که هست باید بدونم که سلامتی مهم ترین چیز دیروز پشت لب پایین بابایی یه دونه پیدا کردم که به تمام امراض خطرناک دور از جونش ربطش دادم اینقدر ترسیدم که گریان راه افتادم رفتم محل کارش و اون بیچاره هم نزدیک بود غش کنه گرچه که هنوزم می ترسم از این دونه ولی دیروز دیدم اگر تمام ثروت دنیا رو به من بدن یه روز زندگی با سلامتی بابایی و من نمی شه پس از دیروز تصمیم گرفتم که مرتب خدا رو به خاطر تمام نعمتهایی که دارم شکر کنم اول سلامتی و بعد همه چی و هر چی که هست اینجا همون آرزوی دیروزم هست که باید تمام و کمال ازش لذت ببرم خدایا واقعا شکرت به ما و همه اول سلامت و بعد دل خوش عطا کن الهی امین
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط ساغر  |