بفرماییید برف
اینم اولین برف رسمی پاییزی ما به به


اصلا برف با خودش سکوت و آرامش می یاره خوش باشین
سلام خوبین
من هم خوبم شکر خدا و مشغول گرچه که به هیچ کاریم نمی رسم طبق معمول گیج گیج می خورم وسط کارهام ولی خدا رو شکر
هوای سوئد سرد شده و بوی سال نو می یاد خیلی عجیب که حالا من هم این بو رو به وضوح احساس می کنم همه درخت ها قرمز و نارنجی اند انقدر قشنگ اند که از نگاه کردنشون سیر نمی شی واقعا جای همه کسانی که دوست دارند خالی من رسما از نوشتن پست تنهایی ابراز پشیمانی می کنم و حسابی هم پشیمانم به نظرم یه ناشکری بزرگ امروز من اینجا کار بانکی داشتم یعنی می خواستم شماره حساب بانکم رو عوض کنم خلاصه رفتم بانک پیش همون خانمی که دفعه پیش ازش پرسیده بودم نامه پذیرش من رو از دانشگاه می خواست من نامه قدیمی رو برده بودم ولی اون یه نامه جدید از من خواست (اونم بعد از کلی عذرخواهی از من ) خلاصه من مجبور شدم دوباره برم دانشگاه و برای این قضیه فقط یه ساعت وقت داشتم چون بعدشم باید می رفتم سر کار خلاصه رفتم دانشگاه بعد مجبور شدم برم پذیرش و بعد ورقه رو گرفتم و درست یه ربع به ۱۲ رسیدم بانک بازم شماره گرفتم و منتظر شدم این دفعه رفتم پیش همکار بغل دستی اش خلاصه امد و کلی به همکارش کمک کرد تا کار من رو زودتر انجام بده اخرشم هم که می خواستم بیام بیرون بهم ۵۰ کرون بن برای خریدن گل داد و گفت تو و شوهرت برین یه چیز توی تعطیلات بخرین و ازش لذت ببرین این تقصیر من بود که تو معطل شدی شاید چیز زیاد مهم نباشه ولی برای من خیلی ارزش داشت برای من که توی مملکت گل و بلبل اقای بانکی محترم به من که توی صف وایستاده بودم بعد از کلی ایستادن گفت که خانم دیگه از شما نمی گیرم وقت تموم شده در حالیکه هنوز ۴۵ دقیقه به پایان وقت اداری باقی مانده بود حتی بعد از صحبت با رییس بانک هم این آقا حاضر نشد قبض من رو بگیره
هر وقت این چیزها رو می بینم قلبم درد می گیره می بینم من کجا بودم من کجا زندگی می کردم فکر می کنم اگر به جای این ها ما ا.ی.ر.ا.ن.ی ها بودیم که مالیاتمون خرج بچه های کشور های دیگه می شد که بیان تو مملکتمون درس بخونن باهاشون چی کار می کردیم
طفلک بچه های افغان که بعضی هاشون مدرسه هم نمی تونن برن هر روز احساس می کنم توی این مردم دارم به انسانیت به محبت واقعی نزدیک تر می شم کمک شون رو به ملت های دیگه می بینم رفتارشون رو با بچه های سیاه پوست می بینم که از کشورهای فقیر به فرزندی قبول کردند گریه ام می گیره می گم راستی به نظر شما وطن آدمیزاد کجاست یادمه یه بار گلدونه عزیز توی یکی از پست هاش نوشته بود که من کلاهم رو برای مملکتی برمی دارم که به من آرامش هدیه کرد من الان کاملا این رو احساس می کنم عجیبه که این شهر کوچولومون رو خیلی زیاد دوست دارم اصلا سوئد رو دوست دارم (قابل توجه جهانگرد
) تازگی ها همش دارم فکر می کنم که نمی خواهم برم جایی دلم نمی خواهد کانادا هم برم دیگه دلم می خواهد همین جا باشم خلاصه اینکه سوئدیییییی شدیمممم رفت پی کارش احساس آدم ها چقدر فرق می کنه واقعا از دو سال پیش تا حالا اصلا قابل مقایسه نیست اینقدر که این خونه فسقلی دانشجویی ام رو دوست دارم هیچ وقت خونه ام رو تو ایران دوست نداشتم یعنی اصلا دوست نداشتم اینجا داره کم کم سرزمین من می شه سرزمینی که حتی بابت از دست دادنش احساس ترس می کنم دلم فشرده می شه وقتی به ترک کردنش فکر می کنم جالبه نه روزهای آخر ا.ی.ر.ا.ن بودنم خوب یادمه انگار که روی آتیش نشسته بودم فقط می خواستم فرار کنم الانم هیچ چیزی نمونده می خواستم ژانویه برم ولی الان می بینم که اصلا دوست ندارم برم خلاصه اینکه تمام کابوس هایی که دایی محترم برای من ساخته بود از بیرون از ایران دروغ بود یا شاید برای من اینجوری بود فقط افسوس می خورم که ای کاش زودتر امده بودم همون اول که من بابایی ازدواج کردیم ولی همین اش هم خیلی خوبه این رو می نویسم که یادم باشه من به آرامشی که این سرزمین به من داده مدیونم و بابت امدنم بارها خدا رو شکر می کنم خدایا شکرت ![]()
این روزهای پاییزی رنگارنگ آرام آرام و بادهای تندش و رنگهای قشنگش روی شهر سایه انداخته و آنچنان منظره بدیعی از خودش ساخته که فقط می شه گفت آدم حیرت می کنه از این همه رنگ بالاخره اینجا هم برای من دارای بوی آشنا شد احساس می کنم بوی کریسمس می یاد و دلم رو از حسی عجیب پر می کنه جالبه که اینجا برای من خونه شده خونه ای که ازش لذت می برم و دوستش دارم با اینکه یک عالمه مشکل دارم و باید با همه چیز سر و کله بزنم از یه آرامش خاص لبریز و سرشارم هوا رو از ته دلم می بلعم و لذت می برم واقعا جای همه خالی شاید این اولین بار بعد از سالها باشه که احساس می کنم احساس کودکی بهم برگشته اینجا رو دوست دارم خیلی زیاد و واقعا بابت بودنم خدا رو شکر
پ ۱ - سرما خوردم اساسی و حسابی اینجا هم از دارو خبری نیست خودت باید خوب بشی ولی بازم از لذت پاییز چیزی کم نمی شه خوش باشین
سلام خوبین
من هم خوبم خدا رو شکر این روزها مشغول دیدن یه سریال ترکی هستم که بسیار قشنگ هستش به اسم Dudaktan kalbe واقعا بی نظیره البته این ها رو موقع استراحت م نگاه می کنم
همه اش دارم درس می خونم
ایلتس امتحان دارم ماه دیگه به به درس نمی خونم به به ولی عاشق هوام و طبیعت اینجا عجیب قشنگ شده خدا رو صد هزار بار شکر برای نعمتی که با امدن اینجا به من هدیه کرد خدا رو شکر هزار بار شکر و اینجا آسمان رنگ دیگری است واقعا واقعا رنگ دیگری است ![]()
پینوشت - سریال رو بالاخره تموم کردم ولی اعصابم به هم ریخت از بس که سریال بد تموم شد واقعا این چیزها روی روح آدم اثر می گذاره انگار که آدم باهاشون زندگی می کنه این سریال آهنگ های بی نظیری داره خلاصه اینکه دلم گرفت بدجور کسی سریالی چیزی برای رفع دلتنگی من تنبل سراغ نداره![]()
